Roya.writes
Contact information, map and directions, contact form, opening hours, services, ratings, photos, videos and announcements from Roya.writes, Art, Karaj.
10/09/2025
(سِن)
فردا میشود یک سال (دیگر)! ..
سنم رفت بالا و منهم میروم بالای سن.
به میانه راه رسیدهام. آن بالا چه خبر میتواند باشد؟ با خود تصور میکنم که رسیدهام به آن بالا و دیگران را از بالا نظاره میکنم..
گمان کنم که آن بالا برای "من" هیچ خبری نیست؛ ولی برای "ما" هست. (رقص وحدت)
یاد خدای ساکن در آسمان افتادم. وقتی با او صحبت میکنیم، به بالا نگاه میکنیم ولی وقتی با کسیکه نزد او رفته است صحبت میکنیم به پایین نگاه میکنیم!
مگر نه اینست که《همه از خداییم و به سوی او باز میگردیم》؟
مگر نه اینست که (اکثر) مردم باور دارند که خدا آن بالاست؟
پس کسی هم که به سوی او بازگشته، آن بالاست و برای صحبت با او هم باید به بالا نگاه کنیم! .
اگر بیشتر بخواهم خودم باشم، باید بگویم: من خدا را در قلب خود میبینم. پس آنکه به سوی او بازگشته است هم در قلبم ساکن است....
البته بعضی قلبها هم حکم کاروانسرا را دارند و آمد و رفت به آنها تعدد دارد!!
در پایان ۳۵ سالِ اول تصمیم گرفتهام در این یک پله بالاتر، کاروانسرا را به اقامتگاه تبدیل کنم و روی سر درِ آن بنویسم " از پذیرش افراد موقت معذوریم. "
رویا دولتداد ۱۳۹۹/۱۲/۰۴
#سن #فردا #قلب #وحدت #رقاص #خدا #آسمان #کاروانسرا #اقامتگاه
18/11/2024
16/04/2024
《عمری به جز بیهوده بودن، سر نکردیم
تقویمها گفتند و ما باور نکردیم》
قیصر جان این بیت شعرت چند روزیست که دست به کارِ خانه تکانیِ دلم شده!
لبِ بوم نشسته و هرچه به او میگویم که عید دیگر تمام شده، بدون دست کشیدن از شستن رخت در دلم، بالا چشمی نگاهم میکند و سرش را تکان میدهد!
امروز صبح دیگر آن رویِ صاحبخانهایَم رو آمد و رفتم مچ دو دستش را گرفتم تا دَمی دست از چنگ زدن به رختها بکشد.
جلوی تشتِ رسوایی که رختها را در آن ریخته بود و چنگ میزد نشستم. با نگاهی کمابیش غضب آلود به چشمانش خیره شدم.
آخر از وقتی او را دیدم و خواندم، گویی جای قلبم در قفسه سینهام کوچک شده است ولی یارای پس زدن میلههای افقیِ زندانش را ندارد و مدام به آن میکوبد.
پرسیدم: چرا این کار را میکنی؟ خانه تکانی هم زمانی دارد مثل همان خنده و نکته که باید در جا و زمان خودشان باشند.
منتظر ماندم تا جوابش را بشنوم. ناگهان یادم افتاد که او یک بیت شعر است و حرف نمیزند؛
پس فقط خیره به چشمانش ماندم.
در انتهای سیاهی چشمش نوری سفید دیدم تا به آن خیره شدم، خودم را در حال چرخیدن حس کردم. حسی شبیه افتادن در گردونه قرعه کشیهای محمود شهریاری. انگار واقعا توی همون گردونه بودم چون صدای بچهها رو هم میشنیدم که با صدای بلند (از همون فریادهایی که ما دهه شصتیها خیلی کم میتونستیم بکشیم. مگر در کوچهها) میگفتند: گردونه رو بچرخون، گردونه رو بچرخون.
دلم میخواست کارگردان همانجا کات بدهد و آن چرخش متوقف شود. کات در کار نبود و من میچرخیدم و گلولههای سفید و قرمزِ گردونه همراه من به دیوارهها میخوردند. (حالا بچهها فریاد میزدند: بخور بخور! یالا بخور!) کمکم چرخش و دوران برایم عادی شد. حال میتوانستم گلولهها را بهتر ببینم.
خیلی تعجب کردم وقتی دیدم که هر گلوله، یکی از خاطرات و لحظات تصمیمگیریِ من یا محکوم و مجبور شدن به تصمیم دیگران شدنم بود!
همه گلولهها را دیدم و خوردم. همه عمرم به یادم آمد و تسلیم شدم. تسلیم تقویم!
گردونه از حرکت ایستاد و آن گویی که از گردونه بیرون افتاد، من بودم.
با هول و تکانی شدید به جای اولم بر گشتم.
با خودم گفتم: هر لحظه میتواند لحظه آغازِ سالی نو باشد.
مچِ دستهایِ بیت را رها کردم.
شعر بمن لبخند میزد.
رویا دولتداد ۱۴۰۰.۰۱.۱۰
08/09/2022
☆◇☆
دورهٔ نویسندگی برای کودک و نوجوان همراه با استاد دکتر مصطفی رحماندوست
این دوره هم افتخار برانگیز است و هم پُربار و دلنشین
#نویسندگی #افتخار
●•●
به زیارت واقعهای رفتهام که در قلبم برپا شده است!
یکبار دیگر در مراسم نخلکِشی در یزد بودم که این سؤالِ سخت را از خود پرسیدم.
*مگر نمیگویند تاریخ تکرار میشود یا زمین گِرد است؟! اگر من در زمانی که گفتهاند مردم کوفه دربهای خانههایشان را به روی حسین(ع) بستند و او را تنها گذاشتند زندگی میکردم، جزو کدام دسته از افراد بودم؟ یاران یا یزدیان یا آنها که خود را بهخواب زدند و چشمشان را بر حقایق بستند؟
استادی گفت که پاسخ به این سؤال است که موجب رضایت قلبی یا افسوس و پشیمانی میشود. پشیمانیِ پُرخجالتی که اشک از چشم جاری میکند؛ وگرنه نه حسین و یارانش و نه آنان که در کلیپ هستند به اشک و گریههای ما نیاز ندارند؛ بلکه این خود مائیم که وقتی با خود صادق میشویم یا از سر خجالت به گریه و مویه مینشینیم یا با سری برافراشته، شاکر خداوند میشویم.
رؤيا دولتداد- ۱۶مرداد۱۴۰۰
#کربلا #تاسوعا #گریه #خجالت #افسوس #صداقت #شکرگزاری
22/09/2020
نه ديگه بسه!
ديگه هم زدن ديگِ آشِ خوش باوري بسه!
زمين ميذارم اين ملاقه تكرار رو.
هربار يا نخود اطمينان اومد بالا يا لوبياي اميدواري به حرفهاي قشنگ، توي هر هَم زدن منتظر ديدن چيزي جديد بودم؛ اما يادم نبود آش، آش است و چيزي جز نخود و لوبيا عدس ديده نميشه!
رها ميكنم اين خوش باوري و ساده انگاري قلب و كلام آدمها رو.
آش رو مي خورم و عدس نپخته خاطرات رو دور ميندازم كه به ياد خاطرات، وَرَم نكنم...!
وَرَمي كه بعد از رفع گرسنگي، دلدرد مياره.
رؤيا دولتداد-١٣٩٨.٠٨.٠٥
#آش #نخود #لوبيا #عدس #خاطرات #دلدرد #آدمها #قلب
21/09/2020
كتاب كلام خلاق نوشته خوشابي
انتشارات: نسيم كوثر
اين كتاب كه برگرفته از تعاليم استاد ايليا هست بصورت ايرانيزه شده و با متني خوش آهنگ نوشته شده.
من خودم به نتايجي از #كاربرد آموزه هاي كتاب رسيده ام و واقعاً دلم خواست كه مطالب كتاب را با همه به اشتراك بذارم.
📚🎤پس اولين كتابي كه صوتي ميكنم و داخل پيجم ميگذارم، همين كتاب هست.🎤📚
اميدوارم براي همه #راهگشا و #مفيد باشه.
#كتاب
01/09/2020
{دل و جگر و قلوه}
داشتم همراه خواهرم با ماشين تو خيابونها گشت ميزديم كه كنار خيابون ديديم آقايي روي يك ميز كوچيك منقل گذاشته و از يخچالش كه به باطري ماشينش وصل بود، براي مشتريهاش سيخهاي جگر و دل و قلوه در مي آورد و براشون كباب مي كرد.
خواهرم خيلي جگر كبابي دوست داره. اين صحنه رو كه ديد، گفت: بيا يه سر بريم پيش يوسف جگركي (آشنامون) و با هم چند سيخ جيگر بخوريم.
منم قبول كردم.
خواهرم دور زد تا بريم سمت اون جيگركي. صداي موزيكش رو بيشتر كرد؛ ولي من يك سؤال تو ذهنم داشتم كه ترجيح دادم از خودم بپرسم.
: جيگر انگار براي كباب شدن ساخته شده! وقتي جيگرت كباب ميشه و ازش غافل بشي يا شدت آتيش زياد باشه، جيگرت ميسوزه!
مثل وقتي خبر اتفاق ناخوشايندي كه براي دوستت ميوفته رو ميشنوي و درجا ميگي: "آخِي… جيگرم كباب شد!" و وقتي خبر اتفاق ناخوشايندي كه براي عزيزت ميوفته رو ميشنوي و درجا ميگي: "آخ… جيگرم سوخت!"
شرايط مشابهي براي دل وجود داره ولي اغلب شرايط سوختگيش براي خودت اتفاق ميوفته و معمولاً يكنفر ديگه شعله آتيش رو زياد ميكنه كه ميگي: "او دلمو سوزوند!"
نقش قلوه برام جالبه.
اكثراً قلوه اگه براي بده و بستونش با دل نباشه، براي كنَدَنِه! : "قلوه كن شدن"
مثل قلوه كن شدن دست من بعد اينكه افتادم زمين!
پوست و گوشت دستم قلوه كن شد و جيگر مادر و خواهرم برام كباب!
فكر غم و ناراحتي عزيزانم، دلمو سوزوند.
يك نتيجه گرفتم!
"فكر" شبيه شعله آتيشِ كه ميتونه هم دل و هم جيگر رو كباب كُنه يا بسوزونه!!
تنظيم شعله آتيش هم كاملاً دست خودمونِ.
يكهو ياد سؤالم افتادم كه هنوز جواب نگرفته بود و مثل پرچم هاي كوچيك سه گوش درحال تكون خوردن كنار پنجره ذهنم بود:
"چرا ما هميشه ميريم پيش يوسف جيگركي كه جيگر كبابي بخوريم؟"
…
ذهنم دلش شوخي ميخواست؛ يك جواب اومد تو ذهنم: "شايد يوسف جيگرو با شعله كم كباب ميكنه. نه جيگرو مي سوزونه نه دلُ. بايد ازش شيوه نسوزوندنشون رو ياد بگيرم!"
از شوخي ذهنم خندم گرفت و لبخند زدم.
خواهرم لبخندمو ديد و پرسيد: به چي ميخندي؟
جواب دادم: خودمو تصور كردم كه جيگركي دارم و دارم دل و جيگر كباب مي كنم!!!
پ.ن.: تا حالا نه دل سوزوندم و نه از عمد جيگر كباب كردم؛ ولي هم تجربه كباب شدنشون رو دارم و هم سوختنشون.
تازگي هم كه تجربه قلوه كن شدن رو بدست آوردم.
رؤيا دولتداد - ١٣٩٩.٠٦.١١
#دل #شعله #ذغال #جگركي #آتيش #فكر
31/08/2020
كتاب متن هاي كوتاه، افكار بلند در طاقچه قرار داده شده و آماده فروش بصورت آنلاين براي دوستان عزيز هست.
📚🌷🥰🌷📚
16/08/2020
دو های پر انرژی
نشسته بود رو تختش و به پرده توری اتاق خیره شده بود. هزار جور فکر به ذهنش میومد و میرفت. در بین این رفت و آمدها، احساس کرد کمرش از قوز کردن خسته شده. چرخشی نرم کرد تا قلنج مهرههای کمرش رو بشکونه که چشمش به کتاب Cambridge IELTS 9 افتاد که کنار کتابخونه رو زمین بود و خاک میخورد.
یادش اومد که طی چند هفته اخیر از سر تنبلی شدیدی که بهش نازل شده بود، هیچی درس نخونده. کنار کتاب، دفتر تمرینات نویسندگیش رو دید. دو هفته از شروع کلاس نویسندگیش میگذشت و او با دو تا تمرینی که انجام داده بود دوتا روز پر انرژی رو واسه خودش ساخته بود. تمرینهایی که میتونست خیلی بیشتر از دو تا باشه و البته روزهای پر انرژیش هم میتونست بیشتر از دو تا باشه.
کنار این یادآوری نرم روزهای خوش گذشته، یکهو یادآوری تغییرات نرخ ارز دلش رو لرزوند. آخه از مامانش قرض کرده بود تا موجودی حسابش به حد نساب برسه ولی وقتی نرخ ارز نجومی بالا رفت، نه امکان برگردوندن پول مامانش رو داشت و نه میتونست بیخیال اونهمه زحمتهاش بشه. از همه مهمتر و غیرقابل کنترلتر، افزایش سن و سالش بود که امتیازشو واسه مهاجرت پایین میکشید. چند سال گذشته مثل برق و باد از جلو چشماش رد شد که چقدر درگیر قسطهای بانکی بود و باید اضافه کار میموند تو شرکت تا قسطهاش رو راحت پرداخت کنه.
دلش گرفت که همه زحمتهاش داره به باد میره بدون اینکه تقصیری داشته باشه. خواست به حالت عادی رو به پنجره برگرده که دید کمرش گرفته. با وجود گرفتگی دل و کمر به سمت کتاب Cambridge IELTS9 رفت. دوتا شد و یاد اون دو های پرانرژی افتاد.
فقط دفتر تمرین نویسندگیش رو برداشت و رفت که مشغول ساختن روز پر انرژی سوم بشه.
رؤيا دولتداد
2018/05/06
#تمرين #انرژي #زحمت #مهاجرت #قسط #كتاب #بانك #بيخيال #كنترل #تغييرات #نويسندگي #مامان
14/08/2020
📚رمان همراز از هلن گرمیون📚
ماجرای خشونتبار یک عشق خالص
«روزی نامهای به دستم رسید، نامهای طولانی و بدون امضا. اتفاق مهمی بود، چون هیچوقت در زندگیام نامههای زیادی به دستم نمیرسید... برای همین زیاد سراغش نمیرفتم، معمولاً هفتهای یکبار یا اگر غصهدار بودم دوبار... بعد مادرم مرد. و چه چیزی بیشتر از این میتواند زندگیات را زیر و رو کند؟ مرگ مادر... دیگر چه میخواهی؟»
اینها سطور ابتدایی رمان همرازند. از لحن راوی برمیآید انسانی غمگین و چه بسا تنها باشد. زنی که منتظر است در بزنگاهی زندگیش از مدار آرامش خارج شود و سمتی دیگر بگیرد. مرگ مادر کامیل _راوی_ زندگی او را دستخوش تغییر میکند. او خانهی خانوادگیشان را برای فروش میگذارد. اما این جابهجایی احتمالی در برابر صاعقهی اتفاقات پیشرو، تغییر بزرگی تلقی نمیشود.
نثر هلن گرمیون به مجرد آغاز داستان خواننده را با خود همراه میکند. سادگی بافت کلامی روایت از دیگر نکتههای قوت این رمان است. داستان حتی هنگامی که در زمان حال روایت میشود نگاهی به گذشته دارد و نوستالژی زندگی قهرمان تا انتهای داستان ادامه می یابد. در صحنههای توصیف جنگ خواننده به راحتی خود را در فضایی جنگزده و رعبآور مقیم میبیند. همراز رمان پرماجراییست و عنصر تعلیق در جای جای رمان به چشم میخورد. این تعلیق به خواننده هیجان بیشتری برای ادامه دادن میدهد. وجود زنان بیرحم، مردان خیانتکار، حسادت، احساسات مادرانه و آتش جنگ همراز را به رمانی لبریز از عواطف و احساسات انسانی _خواه مثبت یا منفی_ تبدیل میکند.
#كتاب #رمان #مادر #نامه #عشق #خشونت
Click here to claim your Sponsored Listing.
Category
Website
Address
Karaj