Mohammad Abdullah
معلومات اسلامی تا را با ما افزایش دهید.
ارتش شیطان قسمت پنجم
23/10/2022
ارتش شیطان قسمت چهارم
18/10/2022
🌼🍃میدانيد قشنگترین جای زندگی کجاست؟
❣️آنجاست که به دلتان فرصت میدهيد!
🌼🍃به دلتان این جرأت را میدهيد که دوباره به زندگی اعتماد کند،
بدى ها را فراموش کند،
دوباره منتظر يک اتفاق ناگهانی خوب باشد
🌼🍃منتظر يک آدم تازه كه به او فرصت میدهيد گذشته را با همه بدى هايش ببخشد و بگذارد اتفاقات گذشته، در گذشته بماند.
❣️اینجا قشنگ ترین جای زندگی است،
❣️جایی که از صفر شروع ميكنيد،
❣️جایی که دوباره متولد مى شويد
13/10/2022
مادر_نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و می گریست...
فرشته ی فرود آمد و رو به طرف مادر گفت:
ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزو های ترا براورده سازد، بگو از خدا چه می خواهـی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا می خواهم تا پسرم را شِفا دهد.
فرشته گفت: پشیمان نمی شوی؟
مادر پاسخ داد: نه!
فرشته گفت: اینک پسرت شِفا یافت ولی تو میتوانستی بینایی چشمان خود را از خدا بخواهی... مادر لبخند زد و گفت تو درک نمیکنی!
سال ها گذشت و پسر بزرگ شد و آدم موفقی شده بود و مادر موفقیت های فرزندش را با عشق جشن میگرفت. پسرش ازدواج کرد و همسرش را خیلی دوست داشت...
پسر روزی رو به مادرش کرد و گفت: مادر نمیتوانم چطور برایت بگویم ولی مشکل اینجاست که خانمم نمیتواند با تو یکجا زندگی کند. میخواهم تا خانهٔ برایت بگیرم و تو آنجا زندگی کنی.
مادر رو به پسرش کرد و گفت: نه پسرم من میروم و در خانه ی سالمندان با هم سن و سالهایم زندگی میکنم و راحت خواهم بود...
مادر از خانه بیرون آمد، گوشهٔ نشست و مشغول گریستن شد.
فرشته بار دیگر فرود آمد و گفت: ای مادر دیدی که پسرت با تو چه کرد؟
حال پشیمان شده یی؟
می خواهی او را نفرین کنی؟
مادر گفت: نه پشیمانم و نه نفرینش می کنم آخر تو چه میدانی؟
فرشته گفت: ولی باز هم رحمت خدا شامل حال تو شده و میتوانی آرزوی بکنی. حال بگو میدانم که بینایی چشمانت را از خدا میخواهی، درست است؟
مادر با اطمینان پاسخ داد نه!
فرشته با تعجب بسیار پرسید: پس چه؟
مادر جواب داد: از خدا می خواهم عروسم زن خوب باشد و مادر مهربان باشد و بتواند پسرم را خوشبخت کند، آخر من دیگر نیستم تا مراقب پسرم باشم. اشک از چشمان فرشته سرازیر شد و اشک هایش دو قطره در چشمان مادر ریخت و مادر بینا شد... هنگامی که زن اشک های فرشته را دید از او پرسید: مگر فرشته ها هم گریه میکنند؟
فرشته گفت: بلی!
ولی تنها زمانی اشک میریزیم که خدا گریه می کند. مادر پرسید: مگر خدا هم گریه می کند؟!
فرشته پاسخ داد: خدا اینک از شوق آفرینش موجودی به نام مادر در حال گریستن است...
هیچ کس و هیچ چیز را نمی توان با مادر مقایسه کرد.
اگر تا آخر خواندی یک جمله در وصف مادر بنویس
ارتش شیطان قسمت سوم
ارتش شیطان قسمت دوم
ارتش شیطان قسمت اول
ارتش شیطان قسمت اول
15/09/2022
حکایت می کنند که :
روزی مرد ثروتمندی سبدی بزرگ را پر از چهارمغر کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار قریه ای شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت:
«این سبد چهارمغز را هدیه می دهم به مردم این قریه، فقط در قطار بایستید و هر کدام یک چهارمغز بردارید. به اندازه تعداد اهالی این قریه چهارمغز در این سبد است و به همه میرسد.»
مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم قریه پشت سر هم صف ایستادند و یکییکی از داخل سبد چهارمغز برداشتند.
پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک چهارمغز برمیداشت و پی کار خود میرفت.
مردی که خیلی احساس زرنگی میکرد با خود گفت:
«نوبت من که رسید دو تا چهارمغز برمیدارم و فرار میکنم. در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمیرسد.»
او چنین کرد و دو تا چهارمغز برداشت و در لابهلای جمعیت گم شد.
سرانجام وقتی همه چهارمغز هایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت:
«من از همان اول چهارمغز نمیخواستم. این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه چهارمغر ها دارد.»
این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد...
از این حکایت باید نتیجه گرفت که :
خیلیها دلشان به چهارمغز خوش است و از این غافل اند که آنچه گرانبهاست و ارزش بسیار بیشتری دارد سبدی است که این چهارمغز ها در آن جمع شده اند.
خیلیها قدر خانواده و همسر و فرزند خود را نمیدانند و دایم با آنها جنگ و دعوا میکنند و از این نکته طلایی غافلند که این سبدی که این افراد را گرد هم و به اسم خانواده جمع کرده ارزشی به مراتب بیشتراز جنگ و جدلهای افراد خانواده دارد.
پس من میگویم که:
(همیشه دور اندیش باشیم!!!)
Click here to claim your Sponsored Listing.
Category
Contact the place of worship
Telephone
Address
Kabul