Mahbob Andarabi
سرباز وطن
وجدان
وجدان به معنای بیداری عقل است. وجدان بیداری درونی انسان است که به زبان عربی ضمیر آمده است. هر انسان دارای وجدان است. وجدان، آگاهی شما از درون خود شماست. هیچکسی آگاهتر از درون خود شما نیست. وجدان محکمه عدالت در عملکرد خود تان است. وجدان روش و عمل زندگی تان را در میزان عدالت درونی تان قرار میدهد و شما را همیشه در آزمون قرار میدهد. در درون همهی ما دو پدیده در حال شکلگیری است. یک پدیده های عدالتمحور است که به آرامش وجدانی میانجامد و دیگر پدیده های وحشتزا است که عدالت را در درون شما نابود میکند و سبب ناآرامی وجدانی میشود. هر دو پدیده میتواند در گذر زمان و نظر به آگاهی درونی شما رشد کند. اگر شما به عدالت درونی تان باورمند باشید، وجدان پاک در درون شما نهادینه میشود و اگر برعکس آن بیعدالتی بر درون شما حاکم شود وجدان شما را کثیف میسازد. آنگاه این بیعدالتی به اژدهای خونین تبدیل میشود که هر گونه عدالت را در وجود شما میبلعد.
به نظرم آگاهی عقل تنها از طریق آموزه های روشمند یا دانشگاهی شکل نمیگیرد. ما بسیاری از انسانهای متخصص و نخبه را داریم که از کثافت وجدانی رنج میبرند. بنا آگاهی و آموزش درونی وابستگی به صداقت خود ما با خود ما دارد. اگر ما با خود عادل نباشیم، آگاهی درونی ما شکل نگرفته است چون ما خود را فریب داده ایم. بدترین نوع آسیبرسانی به وجدان برائتبخشی جنایاتی است که خود در درون خود انجام میدهیم. آنگاه برای آن بهانهای میآوریم و عملکرد خود را در درون خود و با خود توجیه میکنیم. مثلا سر انسان را میزنیم و آنگاه میگوییم این را در راه خدا انجام دادم. یا از منابع مردم میدزدیم و آنگاه میگوییم من سزاوار آن هستم چون منصب و مقام دارم و خدا آنرا برایم روا داشته است. این مغلطه ها همان نوع اژدهاست که بر ما مستولی شده است.
یکی از عوامل عقبماندگی جامعهی ما کثافت وجدانیاست. ما وجدان خود و جامعهی خود را کثیف ساخته ایم. مثلا خودبزرگبینی رهبران سیاسی از کثافت وجدانی نشأت میگیرد. انسانهایکه با وجدان پاک زندگی میکنند به عدالت، همسانی در کرامت و برابری اعتقاد دارند. آنانیکه با استفاده از ابزار سیاسی به مقامی میرسند و خود را مهمتر، والاتر، سزاوارتر از دیگران میپندارند، دچار کثافت وجدانی هستند.
وجدان انسان منحصر به فرد است و هیچ ساختاری ایدیالوژیک، سیاسی و دولت حق مداخله بر آن ندارد. هر دولتی که تلاش کند بر وجدان شهروندان حاکم شود، نتیجهی استبداد و استکبار وجدانی است. انسان با استفاده از قدرت تحلیل درونی و آگاهی عقلانی خود بر وجدان خود اثرگذار است. کرامت انسان جوهر وجدانی وی است و هیچ کسی و نهادی حق زیرپاکردن آن را ندارد. انسانهای که دارای شخصیت پاک هستند همیشه خود را تحلیل و نقد میکنند و وجدان خود را به قاضی عملکرد خود بر میگزینند. آنها به قضاوت وجدانی خود گوش میدهند و رابطه شفافی میان عقل و عدالت برقرار کرده اند.
جامعهی ما به ویژه در ۲۰ سال پسین به بحران وجدانی مواجه شد. این نقد به صورت خاص متوجه سیاستمداران است. سه عامل سبب بیوجدانی یک گروه کلان از سیاستمداران ما شد که بر همهی جامعه اثر گذاشت.
عامل نخست پول است. در این ۲۰ سال منابع زیاد پولی در افغانستان سرازیر شد. پول یکی از معروفترین کُشندگان وجدان انسانیاست. گردش آسان پول در ماحول سیاستپیشهگان سبب شد که عدالت درونی آنها قربانی خواستهای نفسانی شان شود و وجدان شانرا کثیف سازد.
عامل دوم، قدرت بود. در افغانستان قدرت به اندازه آگاهی شما رشد نمیکند. بلکه قدرت منابعاش را از وابستهگی های شما در مییابد. این عامل سبب میشود شما برای گسترش قدرت تان از میان هر نوع انسانهای ناخلف، همپیمانی برگزیند. اینجا عدالت فدای خودخواهی و خودکامگی شما میگردد. در همچو مواردی شما وجدان تانرا زیر پا کرده اید.
سومین عامل بیوجدانی حاکمیت ایدیالوژی ها است. شما در این حالت وجدان تانرا سپرده اید به دست یک ایدیالوژی که گاهی از نام خدا و گاهی هم از نام رهبران اداره میشود. در اینجا شما صاحب وجدان تان نیستید. کسانی دیگری هستند که وجدان تانرا اداره میکنند. شما فقط یک دستگاه بیاراده هستید که خون و پوست و استخوان در بدنهی تان جاریست. در این حالت شما انتحار، کشتار، شکنجه و هر گونه عمل ضد انسانی را به نام کسی انجام میدهید که هرآن وعده بهشت میدهد.
گسترش عوامل سهگانه بیوجدانی میان سیاسیون بر بیشترین نخبگان جامعه اثر گذاشت. آنگاه این سه پدیده به عادت جمعی تبدیل شد. مثلا اگر کسی مدتی را در مقام بالای دولتی کار میکرد، حق خود میدانست که یکباره پولدار شود. یا بد تر اینکه اگر در این مدت پولدار نمیشد، همه ملامتش میکردند که ظرفیت پولدارشدن را نداشته است. اینجا یک فاجعه وجدانی در حال شکل گرفتن بود. مثلا اراکین دولتی از منابع فقیرترینهای جامعه میدزدیدند و حق خود میدانستند. در هیچ جایی دنیا سراغ ندارید که یک وزیر، والی و یا معین در پهلوی کار رسمی دست به بازرگانی و تجارت بزند. اما در کشور ما نه تنها که خود بلکه اعضای خانوده های آنها صاحب نهاد های تجارتی، شهرکها، دستگاهها و منابع زیاد ملکیت های منقول و غیر منقول در خارج کشور بودند.
جامعهی که در آن وجدان اجتماعی بیمار باشد، سزاوار هر نوع بدبختی است. بدبختی بیشتر از این میشود که با وجود داشتن چنین رهبران سیاسی ما هنوز هم در پی آنان روانه هستیم. آنها قهرمانان و الگو های ما هستند. به سخنان شان گوش میدهیم. عکسهایشان را به خانه هایما آویزان میکنیم. زشتتر اینکه هنوز هم باور داریم که آنها دوباره بر ما حاکم شوند و ما را از بحران اُفت وجدانی نجات دهند. فکر نمیکنید که ما در بحران وجدان غرق شده ایم؟
دکتور ملک ستیز
شما در خط قهرمان ملی نیستید!!
استفراغ تان کرده ایم رهامان کنید! رفتن با شما ننگ است. از این به بعد سخن شفاف و محاسبه شده می گوییم!
اگر قرار باشد سخنان قهرمان ملی را محک بدانیم؛ تمام سران مستحق سنگسار و اعدام اند. چه فروگذاشتی که در حق مردم و آرمان او نکردید؟ او اگر زنده می بود حالا فدرالیسم را با همت بلند خود مطرح می کرد. مثلا او می بود با اتمر کار می کرد؟ پیروز انتخابات می بود با دهن کجی معامله می کرد؟ از خلیلزاد می ترسید؟ همی رقم مقاومت می کرد؟
همی رقم سیاست می کرد. گند، کوتاه عقلی، معامله، زندگی ننگین تان را ربطی به او ندهید!! هیچ ربطی به آرمان او ندارید!!
او می بود اجازه می داد که جمعیت را پارچه پارجه کنید؟ چرا سخنان قهرمان ملی در هتل زنبق را پیرامون جمعیت محگ نگرفتید؟
چرا هزاران مساله را که حیات سیاسی تان را تعیین می کرد جدی نگرفتید؟ بخواهید و نخواهید فدرالیسم تحقق می یابد... حیف قهرمان ملی به شما...
چون او زندگی کردن، کلاه را کج گذاشتن و ژیست او را درآوردن نیست. من او را دیده بودم که همچون هندوکش صلابت داشت.
شما دم گربه او هم شده نمی توانید! در دنبال شما ترسوها، بزدلان، مصلحت اندیشان محافظه کار یک گام نمی زنیم. از آزمودن تان خسته شده ایم... این باید طرح روشن و خط روشن را بیان کنیم.
با گوساله بازی نمی شود که تغییرات آورد. صدها صفحه معامله و رسوایی تان را می نویسم. شما که در جلسات شبانه در ارگ می آمدید برده بودید ولی همینکه بیرون می شدید مقاومتی می شدید.
نمی دانم با کدام زبان بنویسم که شما هیچ ربطی به قهرمان ملی ندارید!! او کار سیاسی را با زیستن ننگین تفکیک می کرد.
او فاسد نبود، دنبال چیک سپید، پول و پشقل، جیب اتمر و گردن کجی به این و آن نبود.
خلاصه! متن مصاحبه قهرمان ملی در فرانسه را نیز محک بدانید. بافت و ترکیب قومی و ساختار اجتماعی خراسان دیروز و افغانستان کنونی می طلبد که فدرال شویم.
با ملاحسن در یک کاسه نان خوردن محال است اما در یک ساختار فدرال اری!
گیریم که قهرمان ملی آنگونه گفته: وحی منزل نیست. تعدیل و ابطال می خواهد. او نیز گهی اشتباه داشت ولی شهامت، جسارت و ازادمنشی اعتراف و اصلاح را نیز داشت. نسل نو با این افکار تان شما را به زباله دانی انداخته اند. نامردی هاتان، دهن کجی ها تان و زندگی ننگین تان خسته مان کرده است و شما حتا برای خودتان هم مرد نیست.
گریبان ما را رها کنید! شما را استفراغ کرده ایم و هر کله و سری که در بیست سال در سنگ فاشیزم شکست ناشی از شما بود. ما گوساله ایم که ندانیم!!
با لمیدن روی دالر و مستی نمی شود. تعجب می کنم که چگونه آزادگان اندراب، پنجشیر، تخار، بدخشان، کندز، بغلان، غور و هرات هنوز گاهی از شما می نویسند! هر چند همه شان منتظر سخن و طرحی روشن اند. خلاصه اگر اندیشه و رفتار قهرمان ملی را ترازو بسازیم همه تان باید زنده به گور شوید! اقتدار فروشان گرامی!
تسلیمی های ننگین! زراندوزان بی حیا!
انتخابات فروشان پسا طالبانی!
بردگان اتمر و کرزی! غنی!
استفراغ شدگان مردم!
تنها یک نفرت ابدی از شما می تواند امر انسانی و درست پنداشته شود. می ترسم ده سال بعد پس از پیروزی مبارزه مردم، باز در طیاره در مسیر بگرام یا کابل یک نر زی دیگر را رییس جمهور قبول کنید!
زخم های چرکین!! سخنان قهرمان ملی را پوشش و چتر خود نسازید!
شیوا شرق
04/11/2016
ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻢ ﻣﻦ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﻳﮏ ﮔﻮﺷﻪٔ ﺧﺎﻧﻪ
ﻣﻴﺎﻥ ﺷﺴﺘﻦ ﻭ ﭘﺨﺘﻦ
ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ
ﺳﺮﻭﺩ ﻋﺸﻖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ
ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ
ﺻﺪﺍﻳﺶ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻣﺤﺰﻭﻥ
ﺍﻣﻴﺪﺵ ﺩﺭ ﺗﻪ ﻓﺮﺩﺍﺳﺖ
ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ ﻣﻦ
ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﺪ ﭘﺸﻴﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﭼﺮﺍ ﺩﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺴﺘﻪ
ﮐﺠﺎ ﺍﻭ ﻻﻳﻖ ﺁﻥ ﺳﺖ
ﺯﻧﯽ ﻫﻢ ﺯﻳﺮ ﻟﺐ ﮔﻮﻳﺪ
ﮔﺮﻳﺰﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻧﻪ
ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﭼﻨﻴﻦ ﭘﺮﺳﺪ:
ﭼﻪ ﮐﺲ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻃﻔﻠﻢ ﺭﺍ
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﺷﺎﻧﻪ؟
ﺯﻧﯽ ﺁﺑﺴﺘﻦ ﺩﺭﺩ ﺍﺳﺖ
ﺯﻧﯽ ﻧﻮﺯﺍﺩ ﻏﻢ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﯽ ﺑﺎ ﺗﺎﺭ ﺗﻨﻬﺎﻳﯽ
ﻟﺒﺎﺱ ﺗﻮﺭ ﻣﯽ ﺑﺎﻓﺪ
ﺯﻧﯽ ﺩﺭ ﮐﻨﺞ ﺗﺎﺭﻳﮑﯽ
ﻧﻤﺎﺯ ﻧﻮﺭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ
ﺯﻧﯽ ﺧﻮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎ ﺯﻧﺠﻴﺮ
ﺯﻧﯽ ﻣﺎﻧﻮﺱ ﺑﺎ ﺯﻧﺪﺍﻥ
ﺗﻤﺎﻡ ﺳﻬﻢ ﺍﻭ ﺍﻳﻨﺴﺖ
ﻧﮕﺎﻩ ﺳﺮﺩ ﺯﻧﺪﺍﻧﺒﺎﻥ
ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ ﻣﻦ....
ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ ﻣﻦ
ﮐﻪ ﻣﯽ ﻣﻴﺮﺩ ﺯ ﻳﮏ ﺗﺤﻘﻴﺮ
ﻭﻟﯽ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ
ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﺯﯼ ﺗﻘﺪﻳﺮ
ﺯﻧﯽ ﺑﺎ ﻓﻘﺮ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﺩ
ﺯﻧﯽ ﺑﺎ ﺍﺷﮏ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﺪ
ﺯﻧﯽ ﺑﺎ ﺣﺴﺮﺕ ﻭ ﺣﻴﺮﺕ
ﮔﻨﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ
ﺯﻧﯽ ﻭﺍﺭﻳﺲ ﭘﺎﻳﺶ ﺭﺍ
ﺯﻧﯽ ﺩﺭﺩ ﻧﻬﺎﻧﺶ ﺭﺍ
ﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻣﺨﻔﯽ
ﮐﻪ ﻳﮏ ﺑﺎﺭﻩ ﻧﮕﻮﻳﻨﺪﺵ
ﭼﻪ ﺑﺪ ﺑﺨﺘﯽ ، ﭼﻪ ﺑﺪ ﺑﺨﺘﯽ
ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ ﻣﻦ
ﮐﻪ ﺷﻌﺮﺵ ﺑﻮﯼ ﻏﻢ ﺩﺍﺭﺩ
ﻭﻟﯽ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﺩ ﻭ ﮔﻮﻳﺪ
ﮐﻪ ﺩﻧﻴﺎ ﭘﻴﭻ ﻭ ﺧﻢ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ ﻣﻦ
ﮐﻪ ﻫﺮ ﺷﺐ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﺶ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺷﻌﺮ ﻭ ﻗﺼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ
ﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﺩﺭﺩ ﺟﺎﻧﮑﺎﻫﯽ
ﺩﺭﻭﻥ ﺳﻴﻨﻪ ﺍﺵ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﯽ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﺪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ
ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﻤﻌﯽ ﺳﺖ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ
ﺍﮔﺮ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺭﻭﺩ ﺍﺯ ﺩﺭ
ﭼﻪ ﺗﺎﺭﻳﮏ ﺍﺳﺖ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻧﻪ
ﺯﻧﯽ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﮐﻮﺩﮎ
ﮐﻨﺎﺭ ﺳﻔﺮﻩٔ ﺧﺎﻟﯽ
ﮐﻪ ﺍﯼ ﻃﻔﻠﻢ ﺑﺨﻮﺍﺏ ﺍﻣﺸﺐ
ﺑﺨﻮﺍﺏ ﺁﺭﯼ
ﻭ ﻣﻦ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ
ﺳﺮﻭﺩ ﻻﻳﯽ ﻻﻻﻳﯽ
ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ ﻣﻦ
ﮐﻪ ﺭﻧﮓ ﺩﺍﻣﻨﺶ ﺯﺭﺩ ﺍﺳﺖ
ﺷﺐ ﻭ ﺭﻭﺯﺵ ﺷﺪﻩ ﮔﺮﻳﻪ
ﮐﻪ ﺍﻭ ﻧﺎﺯﺍﯼ ﭘﺮﺩﺭﺩ ﺍﺳﺖ
ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ ﻣﻦ
ﮐﻪ ﻧﺎﯼ ﺭﻓﺘﻨﺶ ﺭﻓﺘﻪ
ﻗﺪﻡ ﻫﺎﻳﺶ ﻫﻤﻪ ﺧﺴﺘﻪ
ﺩﻟﺶ ﺩﺭ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻫﺎﻳﺶ
ﺯﻧﺪ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﮐﻪ ﺑﺴﻪ
ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ ﻣﻦ
ﮐﻪ ﺑﺎ ﺷﻴﻄﺎﻥ ﻧﻔﺲ ﺧﻮﺩ
ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺑﺎﺭ ﺟﻨﮕﻴﺪﻩ
ﻭ ﭼﻮﻥ ﻓﺎﺗﺢ ﺷﺪﻩ ﺁﺧﺮ
ﺑﻪ ﺑﺪﻧﺎﻣﯽ ﺑﺪ ﮐﺎﺭﺍﻥ
ﺗﻤﺴﺨﺮ ﻭﺍﺭ ﺧﻨﺪﻳﺪﻩ
ﺯﻧﯽ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ
ﺯﻧﯽ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ
ﺯﻧﯽ ﺣﺘﯽ ﺷﺒﺎﻧﮕﺎﻫﺎﻥ
ﻣﻴﺎﻥ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ
ﺯﻧﯽ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﭼﻮﻥ ﻣﺮﺩ ﺍﺳﺖ
ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﺗﺎﻭﻝ ﺩﺭﺩ ﺍﺳﺖ
ﺯ ﺑﺲ ﮐﻪ ﺭﻧﺞ ﻭ ﻏﻢ ﺩﺍﺭﺩ
ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺶ ﺷﺪﻩ ﺩﻳﮕﺮ
ﺟﻨﻴﻨﯽ ﺩﺭ ﺷﮑﻢ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﯽ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺖ
ﺯﻧﯽ ﻧﺰﺩﻳﮑﯽ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺖ
ﺳﺮﺍﻏﺶ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﻴﺮﺩ
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ؟
ﺷﺒﯽ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮﯼ ﮐﻮﭼﮏ
ﺯﻧﯽ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﻣﻴﺮﺩ
ﺯﻧﯽ ﻫﻢ ﺍﻧﺘﻘﺎﻣﺶ ﺭﺍ
ﺯ ﻣﺮﺩﯼ ﻫﺮﺯﻩ ﻣﯽ ﮔﻴﺮﺩ
ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ ﻣﻦ
ﺯﻧﯽ ﺭﺍ....
27/07/2016
یارب نگاه کس به کسی آشنا مکن # # # #
گر می کنی کرم کن و از هم جدا مکن # # # # # #
01/04/2016
یارب دل دوستان پر از غم نکنی
با تیر بلا قامت ما خم نکنی
ای چرخ تو را به قرآن سوگند
یک مو ز سر عزیز ما کم نکنی
دلم کار دست است
خودم بافتمش
تارش از سکوت
پودش از تنهایی
همین است که خریدار ندارد…
13/05/2015
27/02/2015
تاولـــوله ای عشـق تو،درگوشـم شـد
عقلل و خـرد و هوش، فـراموشـم شد
تا یــک ورق،ازعشــــق،توازبر کــــردم
سیصــــد ورق از علـمفـراموشم شـد
عاشــقــم بر دلبر سیمین بدن
لیک او بامن نمی گوید سخــن
ای عـــزیزانم نویسـید بعد مرگ
قصـــۀ ناکامی یی من در کفـن
Click here to claim your Sponsored Listing.
Contact the business
Telephone
Website
Address
Baghlan