BiaKetab
بیا کتاب!
جایی برای خرید آسون و ارزون کتاب
ما دوست داریم تا جایی که میتونیم بهترین و آسونترین سرویس رو واسه خرید کتاب، اونم با هزینهی کمتر ارائه بدیم. هنوز سایتمون راه نیفتاده اما کارمون رو شروع کردیم و آمادهایم. حالا اگه شما کتابی رو میخواین فقط کافیه بهمون پیغام بدین تا ما مراحل خرید و تحویل کتاب رو براتون توضیح بدیم، اگرم شماره تلفنتون رو بذارید خودمون باهاتون تماس میگیریم :)
25/06/2019
هيچکس
سرش آنقدر شلوغ نيست که
زمان از دستش در برود
و شما را از ياد ببرد
همه چيز برميگرد
به اولويت های آن آدم
اگر کسي تو را يادش رفت
فقط يک دليل دارد:
”جزو اولويت هايش نيستی“
19/06/2019
آلفرد آدلر، روانشناس مشهور اتريشى، به بيماران اندوهگين خود مىگفت :
" اگر از اين نسخه پيروى كنيد ظرف ۱۴ روز معالجه خواهيد شد ، هر روز فكر كنيد چطور مىتوانيد يك نفر ديگر را خوشحال كنيد. زيرا انديشه خوشحال كردن ديگران ما را از تفكر درباره خودمان باز مىدارد و بزرگترين عامل نگرانى ترس و اندوه انديشيدن درباره خود است. شادمانى انسان و شادمانى ديگران به يكديگر وابسته است ...! "
📘 طبیعت انسان
✏️ آلفرد آدلر
هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت ، باید آنها را همانگونه که یک بار اتفاق افتاده اند فقط تنها به خاطر آورد !
06/09/2015
داستان کوتاه گرگ و گوسفند
شرح داستان: روزي بود، روزگاري بود. گوسفند سياهي هم بود. روزي گوسفند همانطوري سرش زير بود و داشت براي خودش ميچريد، يكدفعه سرش را بلند كرد و ديد، اي دل غافل از چوپان و گلّه خبري نيست و گرگ گرسنهاي دارد ميآيد طرفش. چشمهاي گرگ دو كاسهي خون بود.
گوسفند گفت:
– سلام عليكم.
گرگ دندانهايش را به هم ساييد و گفت:
– سلام و زهر مار! تو اينجا چكار ميكني؟ مگر نميداني اين كوهها ارث باباي من است؟ الانه تو را ميخورم.
گوسفند ديد بدجوري گير كرده و بايد كلكي جور بكند و در برود. اين بود كه گفت:
– راستش من باور نميكنم اين كوهها مال پدر تو باشند. آخر ميداني من خيلي ديرباورم. اگر راست ميگويي برويم سر اجاق (زيارتگاه)، تو دست به قبر بزن و قسم بخور تا من باور كنم. البته آن موقع ميتواني مرا بخوري.
گرگ پيش خودش گفت:
– عجب احمقي گير آوردهام. ميروم قسم ميخورم بعد تكه پارهاش ميكنم و ميخورم.
دوتايي آمدند تا رسيدند زير درختي كه سگ گلّه در آنجا خوابيده بود و خواب هفت تا پادشاه را ميديد. گوسفند به گرگ گفت: اجاق اينجاست. حالا ميتواني قسم بخوري.
گرگ تا دستش را به درخت زد كه قسم بخورد، سگ از خواب پريد و گلويش را گرفت.
04/09/2015
ماهی سیاه کوچولو گفت: نه مادر، من دیگر از این گردشها خسته شدهام، میخواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست.
ممکن است فکر کنی که یک کسی این حرفها را به ماهی کوچولو یاد داده، اما بدان که من خودم خیلی وقت است در این فکرم. البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفتهام؛ مثلا این را فهمیدهام که بیشتر ماهیها، موقع پیری شکایت میکنند که زندگیشان را بیخودی تلف کردهاند. دایم ناله و نفرین میکنند و از همه چیز شکایت دارند. من میخواهم بدانم که،
راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا میشود زندگی کرد؟...!
ماهی سیاه کوچولو
صمد بهرنگی
03/09/2015
ماهی سیاه کوچولو
صمد بهرنگی
ماهی سیاه کوچولو صمد بهرنگی Little Black Fish Samad Behrangi - Mahi Siah Koochooloo ماهی سیاه کوچولو صمد بهرنگی Little Black Fish Samad Behrangi
"...مرگ،خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا میتوانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم -که می شوم- مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد..."
02/09/2015
داستان آه ... صمد بهرنگی
يكی داشت؛ يكی نداشت. تاجری سه تا دختر داشت. روزی از روزها تاجر می خواست برای تجارت به شهر ديگری برود و به دخترهايش گفت : «هر چه دلتان می خواهد بگوييد تا برايتان بيارم.» اولی گفت «برای من يك پيراهن بيار.» دومی گفت «برای من جوراب بخر.» دختر كوچكتر گفت «من گل می خواهم كه بزنم به موی سرم.» تاجر رفت پی كسب و كارش و وقت برگشتن پيرهن و جوراب خريد, اما يادش رفت گل بخرد.وقتی برگشت خانه و چشمش افتاد به دختر كوچكش, يك دفعه يادش آمد گل نخريده و آه كشيد. در اين موقع يكي در زد. تاجر رفت ديد غريبه ای ايستاده دم در. تاجر پرسيد «تو كی هستي؟» غريبه گفت «من آه هستم. برای دختر كوچكترت گل آورده ام كه بزند به موهاش.» تاجر خوشحال شد. گل را گرفت آورد داد به دخترش. دختر ديد عجب گل قشنگي است و آن را زد به موهاش.سه روز بعد, باز در زدند. تاجر رفت در را باز كرد؛ ديد دوباره آه آمده دم در.تاجر گفت «اين دفعه چي آورده اي؟» آه گفت «هيچي. آمده ام صاحب گل را ببرم.» تاجر رفت تو فكر كه چه كار بكند و چه كار نكند. عاقبت گفت «بيا و از اين كار بگذر.» آه گفت «ممكن نيست. الا و بلا بايد دختر را ببرم.» آخر سر تاجر رضايت داد و رفت دختر كوچكترش را آورد سپرد به دست آه. آه چشم هاي دختر را بست. او را نشاند ترك اسبش و راه افتاد. وقتي آه چشم دختر را باز كرد, دختر ديد در باغ خيلي بزرگ و زيبايي است كه از لاي هر گل و هر بوته آوازي به گوش مي رسد. دختر پرسيد «اينجا كجاست؟» آه جواب داد «اينجا خانه تست.» چند روز گذشت. دختر به غير از خودش و آه كسي را نديد. فقط مي خورد و مي خوابيد و در باغ گردش مي كرد. روزي دلش براي پدر و مادرش تنگ شد و از دلتنگي آه كشيد. آه آمد و پرسيد «چرا آه كشيدي؟» دختر گفت «دلم براي پدر و مادرم تنگ شده.» آه گفت «فردا مي برمت پيش آن ها.» روز بعد, آه چشم هاي دختر را بست. او را نشاند ترك اسبش و راه افتاد به طرف خانه تاجر. دم در گذاشتش زمين. چشم هاش را باز كرد و گفت «فردا مي آيم دنبالت.» دختر رفت تو. با همه روبوسي كرد و نشست به صحبت و درد دل كردن. دختر گفت «تك و تنها توي باغي زندگي مي كنم و يك خدمتكار دارم كه هر كاري بگويم انجام مي دهد. خورد و خوراك هم فراوان است.» خاله دختر گفت «دخترم! اين طورها هم كه مي گويي نبايد باشد. حتماً كاسه اي زير نمي كاسه است. بايد از ته و توي اين كار سر دربياري. بگو ببينم! شب ها پيش از خواب چه چيزي به تو مي دهد بخوري؟» دختر گفت «فقط يك استكان چاي.» خاله اش گفت «يك شب نخور و انگشتت را زخمي كن و روش نمك بريز كه خوابت نبرد؛ آن وقت ببين چه پيش مي آيد.» فرداي آن روز آه آمد و باز دختر را برد به همان باغ. همين كه شب شد و دختر خواست بخوابد, آه براش چاي آورد. دختر چاي را دزدكي ريخت زير فرش. بعد انگشتش را زخمي كرد و روش نمك ريخت و خودش را به خواب زد. نصف شب صداي پا شنيد. زير چشمي نگاه كرد. ديد آه فانوس به دست دارد مي آيد و براي جواني كه مانند ماه قشنگ است راه را روشن مي كند. جوان نزديك دختر كه رسيد از آه پرسيد «امروز حال خانم چطور بود؟» آه جواب داد «خوب بود.» جوان گفت «چايش را خورد و خوابيد؟» آه گفت «بله آقا.» و جوان و دختر را تنها گذاشت و رفت. جوان لباس هايش را كند و خواست كنار دختر بخوابد كه دختر پا شد نشست و گفت «تو كي هستي؟» جوان گفت «من صاحب تو هستم.» دختر گفت «چرا تا حالا خودت را نشان نمي دادي؟» جوان گفت «آدمي زاد شير خام خورده, وفا ندارد. فكر مي كردم من را نبيني بهتر است؛ اما حالا كا رازم فاش شد ديگر پنهان نمي شوم.» صبح فردا آه آمد جوان را بيدار كرد. جوان گفت «بگو باغ گل سرخ را مرتب كنند, مي خواهم آنجا صبجانه بخورم.» آه رفت و كمي بعد جوان و دختر پا شدند و رفتند به باغ گل سرخ. دختر باغي ديد كه زبان از وصفش عاجز است و فقط دو چشم مي خواست تماشايش كند. همه جا پر بود از همان گل هايي كه آه برايش آورده بود. دختر خواست گلي بچيند, اما دستش نرسيد. جوان دست دراز كرد گل را بچيند, دختر ديد پر كوچكي چسبيده زير بغل جوان و دست برد پر را كند, كه ناگهان هوا تيره و تار شد و دختر بيهوش افتاد بر زمين. وقتي چشم باز كرد ديد از آن باغ پر كل و شكوفه خبري نيست و جوان هم مرده است. دختر آه كشيد. آه آمد. دختر گفت «يك دست لباس سياه برايم بيار.» آه رفت برايش لباس سياه آورد. دختر سراپا سياه پوشيد. نشست بالا سر جوان و آن قدر قرآن خواند و اشك ريخت كه خسته شد. آخر سر وقتي ديد چاره اي ندارد به آه گفت «من را ببر بازار بفروش.» آه او را برد بازار فروخت. دختر بعد از يكي دو روز پي برد در خانه صاحبش همه سياه پوشيده اند و هميشه غمگين اند.
صمد بهرنگی دربارهی خودش گفته است: قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچ زود از پا درآمدم. هر جا نمیبود، به خود کشیدم، کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم... مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهای آذربایجان. پدرم میگوید: اگر ایران را میان ایرانیان تقسیم کنید، از همین بیشتر نصیب تو نمیشود.
دو روز پیش، یعنی دوشنبه، نهم شهریور سالروز درگذشت صمد بهرنگی بوده. به همین دلیل بیاکتاب این هفته (از چهارشنبهی فعلی تا چهارشنبهی بعد) را به ایشان اختصاص میدهد.
01/09/2015
ساده هستم
ساده می بینم
ساده می پندارم زندگی را
نمیدانستم جرم می دانند سادگی را
سادگی جرم است و من مجرم ترین مجرم شهرم
ساده می مانم…
ساده میمیرم…
اما...
ترک نمی گویم پاکی این سادگی را ….
مهدی اخوان ثالث
Click here to claim your Sponsored Listing.