Multi Mind
Contact information, map and directions, contact form, opening hours, services, ratings, photos, videos and announcements from Multi Mind, Health/Beauty, Sheberghan.
به MultiMind خوش آمدید!
اینجا مکانی است برای کشف ایدهها، یادگیری مهارتهای جدید، و گسترش افق فکری. ما محتواهای متنوعی شامل آموزش، فناوری، خلاقیت، علم و زندگی روزمره ارائه میکنیم تا ذهن شما فعال، کنجکاو و همیشه در حال رشد باشد. با ما همراه شوید.
#با-ما-باشین #
حقیقت هم شوندی می؟!
10/05/2026
لینک چینل:
https://whatsapp.com/channel/0029Vb8QHfXBFLgUxD1wUM0w
WhatsApp Channel Follow this WhatsApp Channel for the latest updates directly on WhatsApp.
06/05/2026
با ما باشین
اگر خدا شما را یاری کند هیچ کس نمیتواند🌿♥️ Enjoy the videos and music you love, upload original content, and share it all with friends, family, and the world on YouTube.
26/04/2026
در شهر کوچکی میان کوههای سبز، پسری به نام سهراب زندگی میکرد. او هر صبح پیش از طلوع آفتاب به دکان کتابفروشی پدرش میرفت و قفسهها را مرتب میکرد. سهراب بیشتر از هر چیزی بوی کاغذهای تازه و صدای ورق خوردن کتابها را دوست داشت. زندگیاش آرام و ساده بود، تا روزی که دختری با چادر آبی وارد دکان شد.
نام دختر لیلا بود. چشمانش مثل آسمان بعد از باران روشن و آرام بود. او با صدایی نرم گفت: «کتابی میخواهم که آدم را به فکر ببرد.» سهراب لحظهای مکث کرد، سپس کتابی از قفسه برداشت و به او داد. لیلا لبخند زد؛ لبخندی کوتاه، اما آنقدر گرم که دل سهراب را روشن کرد.
از آن روز به بعد، لیلا هر هفته به کتابفروشی میآمد. گاهی کتاب شعر میگرفت، گاهی داستان، و گاهی فقط چند دقیقه میان قفسهها قدم میزد. سهراب همیشه منتظر صدای زنگ در بود تا بداند او آمده است. وقتی لیلا میآمد، روز برایش رنگ دیگری میگرفت.
کمکم میان آن دو دوستی آرامی شکل گرفت. کنار پنجره دکان مینشستند و درباره کتابها حرف میزدند. لیلا میگفت آرزو دارد روزی آموزگار شود تا به کودکان خواندن یاد بدهد. سهراب میگفت میخواهد کتابفروشی بزرگی بسازد که هرکس وارد آن شود، امید را پیدا کند.
یک روز باران شدیدی بارید و خیابانها خالی شد. لیلا خیس و خندان وارد دکان شد. سهراب فوراً حولهای آورد و گفت: «اگر صبر کنی، باران بند میشود.» لیلا کنار پنجره نشست و قطرههای باران را تماشا کرد. بعد آرام گفت: «بعضی آدمها مثل باراناند؛ بیصدا میآیند و همهچیز را تازه میکنند.» سهراب فهمید که این جمله فقط درباره باران نبود.
ماهها گذشت و محبت میان آن دو عمیقتر شد، اما هیچکدام چیزی نمیگفتند. گاهی سکوتشان از هزار جمله پرمعناتر بود. یک نگاه کوتاه، یک لبخند ساده، یا پرسیدن حال یکدیگر برایشان کافی بود.
روزی خبر رسید که خانواده لیلا باید به شهر دیگری بروند. سهراب وقتی این را شنید، احساس کرد چراغی در دلش کمنور شده است. آن شب تا دیر وقت در دکان ماند و کتابها را بیهدف جابهجا کرد. فردا، لیلا برای خداحافظی آمد.
او کتابی کوچک روی میز گذاشت و گفت: «این برای تو. هر وقت دلتنگ شدی، صفحه آخرش را بخوان.» سهراب خواست چیزی بگوید، اما کلمات در گلویش ماند. فقط گفت: «راهت روشن باشد.»
لیلا رفت و کوچه آرام شد. سهراب کتاب را باز کرد. در صفحه آخر با خطی زیبا نوشته شده بود: «بعضی دیدارها پایان ندارند؛ فقط فاصله میگیرند. اگر دلها صادق بمانند، دوباره همدیگر را پیدا میکنند.»
سالها گذشت. سهراب کتابفروشی بزرگی ساخت؛ همانطور که آرزو داشت. یک صبح بهاری، زنگ در به صدا درآمد. زنی جوان با چادر آبی وارد شد و گفت: «کتابی میخواهم که آدم را به فکر ببرد.»
سهراب سر بلند کرد. زمان برای لحظهای ایستاد. همان چشمها، همان لبخند، همان آرامش.
او لبخند زد و گفت: «سالهاست کتابی را برای این لحظه نگه داشتهام.»
و اینبار، هیچ خداحافظیای میانشان نبود.
01/04/2026
Click here to claim your Sponsored Listing.
Website
Address
2201