Kaj Library
کتابخانه کاج
خبر خوب:
کتابخانه کاج پس از وقفهای کوتاه و برطرف شدن چالشها، در مکان جدید از روز شنبهی هفتهی آینده آماده عرضه خدمات مرتبط با اقلیمِ کتاب است. از دوستانی که در این شرایط سخت کنار ما بودند دنیا دنیا سپاسگزاریم.
آدرس:
برچی ایستگاه نانوایی؛ حکمت مارکت طبقهی بالای پیشتنی بانک
0773-123-123
متاسفانه وبگاه اینترنتی کتابخانه کاج به آدرس:
www.kajlibrary.com
از دسترس خارج شده است.
29/12/2023
دختری با گوشواره مروارید:
تریسی شوالیه در رمانی بهنام دختری با گوشواره مروارید، داستان دختر ۱۶ سالهای را به تصویر میکشد که ناچار میشود برای کار به خانه نقاشی مشهور برود. این اثر تاریخی و پرفروش بر اساس یک نقاشی معروف به همین نام از یوهانس ورمر نقاش معروف هلندی نوشته شده است. راوی رمان دختری با گوشواره مروارید (Girl with a Pearl Earring) دختری به نام گرت است که به عنوان خدمتکار در خانه یوهانس ورمر نقاش هلندی مشغول به کار میشود. کل ماجرای داستان در شهر دلف که محل سکونت نقاش و خانوادهاش است، رخ میدهد. داستان از نقطهای آغاز میگردد که ورمر و همسرش کاترینا در جستوجوی خدمتکاری برای خانه خود هستند، از اینرو راهی منزل خانواده گرت میشوند تا او را از نزدیک ببینند. خانواده گرت شرایط اقتصادی مناسبی ندارند، چرا که پدر او که کاشیساز بود بر اثر حادثهای بیناییاش را از دست میدهد و دیگر قادر به کار کردن نیست، به همین علت تصمیم میگیرند دختر ۱۶ ساله خود را به عنوان خدمتکار به خانه یوهانس ورمر بفرستند.
از آنجایی که گرت یک دختر مذهبی محسوب میشود از اینکه باید در خانهای کار کند که صاحبانش کاتولیک هستند، دل خوشی ندارد. ورمر و همسرش میپذیرند تا او در روزهای یکشنبه به خانهشان برود؛ با پیش رفتن داستان، گرت توجه یوهانس را به خود جلب و رابطهای دوستانه با او برقرار میکند و این اجازه را مییابد که کارگاه نقاشی صاحبکارش را تمیز کند.
این در حالی است که ورمر به هیچکس حتی اعضای خانواده خود اجازه وارد شدن به کارگاهش را نمیدهد، به همین دلیل این موضوع برای دیگران حساسیت ایجاد میکند. تا اینکه یوهانس تصمیم میگیرد یک نقاشی پرتره از دخترک بکشد، او از گرت میخواهد گوشوارههای مروارید همسرش را به گوشهایش بیندازد و در صندلی مدل بنشیند. این موضوع موجب ایجاد شایعات بسیاری در سطح شهر میشود و حرف و حدیثهای فراوانی پشت سر گرت و یوهانس شکل میگیرد.
در مورد نقاشی دختری با گوشواره مروارید حدسیات فراوانی وجود دارد، عدهای بر این باورند که سوژه این پرتره یکی از دختران یوهانس ورمر میباشد و عدهای دیگر معتقدند که او تصویری از دختر خدمتکار خانهاش را نقاشی کرده، تریسی شوالیه رمان خود را بر مبنای حدس دوم نوشته است. ورمر این نقاشی را بین سالهای ۱۶۶۵ تا ۱۶۷۵ خلق کرده است. این تابلوی نقاشی هماکنون در موزه مائوریتشیوس در لاهه نگهداری میشود.
پیتر وبر در سال ۲۰۰۳ یک فیلم سینمایی بر اساس این رمان در لوکزامبورگ ساخت. اسکارلت جوهانسون بازیگر معروف آمریکایی نقش گرت دختر خدمتکار را بازی کرد. این فیلم در رشتههای فیلمبرداری، کارگردانی هنری و طراحی لباس نامزد جایزه اسکار شد.
جوایز و افتخارات کتاب دختری با گوشواره مروارید:
- رمان پرفروش نیویورکتایمز
- نامزد جایزه لینکلن (2006)
- برنده جایزه ALA Alex (2001)
- نامزد Premi Llibreter de narrativa (2001)
- برنده جایزه Barnes and Noble Discover (2000)
- نامزد جایزه Orange برای بخش داستانهای طولانی (2000)
او یکی از مشهورترین نقاشان هلندی دوره باروک بهشمار میرود که بین سالهای ۱۶۳۲ تا ۱۶۷۵ زیسته و تنها ۳۴ تابلو نقاشی از یوهانس ورمیر (Johannes Vermeer) به جای مانده است. از ورمیر به عنوان یکی از پایهگذاران دوران طلایی هنر هلند در قرن هفدهم میلادی یاد میشود؛ هنرمندی که موضوع اصلی آثارش طبقه متوسط جامعه کشورش بوده و به خوبی توانسته فضای داخلی خانههای آن دوران را به تصویر بکشد. به غیر از پرتره دختری با گوشواره مروارید، نقاشیهای دیگری همچون «بانویی با گردنبند مروارید، مسیح در خانه مارتا و مریم، چشمانداز دلف و دختر شیردوش» از او به یادگار مانده است.
لینک دانلود کتاب از کانال تلگرام کتابخانه کاج:
https://t.me/kajlibraryoffical/400
لینک پادکست کتاب در یوتیوب:
https://youtu.be/WrFZ_hl6kyo?feature=shared
لینک دوبلهی پارسی فیلم در وبگاه آپارات:
https://www.aparat.com/v/PopMq
24/12/2023
داستانهای شهنامهی فردوسی
آمدن رستم به نزد کاووس و خشم کاووس بر رستم
گروه تحریریه کتابخانهی کاج
قسمت ششم
گیو و رستم وقتی که به دربار کاووس شاه رسیدند برای عرض ادب و احترام به نزد کاووس رفتند. همهی بزرگان از آمدن رستم بسیار خوشحال و خرسند شدند، اما برعکس شاه بسیار عصبانی بود. رستم به اتفاق گیو به نزد شاه رسید. ضمن درود فراوان و عرض ادب به شاه، کاووس را بسیار پرخاشگر دیدند، کاووس خشمگین رو کرد به آندو و گفت: مگر من به شما فرمان نداده بودم که تاخیری نشود و درنگ کردن جایز نیست. رستم چه کسی است که در برابر فرمان من سرپیچی کند و دستور و فرمان مرا نادیده بگیرد؟
کاووس به گیو پرخاش کرد و او را نیز بسیار سرزنش کرد. در برابر جسارتی که شاه به رستم کرد، تمام حاضرین متعجب شدند، که شاه چهگونه توانسته به چنین پهلوانی جسارت کند. بزرگان میدانستند که رستم در برابر توهین و جسارت شاه سکوت نخواهد کرد. پس از مدتی سکوت کاووس که از سکوت رستم نهایت استفاده را برده بود گفت:ای طوس؛ کنون این دو را بگیرید و به بند بکشید و بعد بردارشان کنید.
طوس قدری تامل کرد و با خود اندیشید و گفت:
بهتر است که هر چه زودتر رستم را از دربار به بیرون ببرم.پس طوس به طرف رستم رفت و دست او را گرفت.در همین موقع رستم تاب و طاقت نیاورد و دستش را بلافاصله از دست طوس در آورد و بر شاه خروشید و گفت:
تو شایستهی پادشاهی نیستی و همهی کارهایت از یکدیگر زشتتر است. تو اگر قدرت داری و راست می گویی برو سهراب، دشمن ایران را از بین ببر. من پسر زال هستم و از خشم و غضب تو خم به ابرویم نمیآورم. زمین بردهی من است و گرز نگین من است و این بزرگی و حشمت شما بهخاطر وجود من است. اکنون که قدر مرا نمیدانید و چنین رفتاری با من دارید من از اینجا میروم. خودتان چارهی کارتان را کنید و در مقابل آن پهلوان ایستادهگی کنید.رستم این سخنان را گفت و از کاخ کاووس به بیرون رفت. بزرگان از اینکه رستم اینگونه عبوس و ناراحت شد بسیار دل چرکین شدند. آنگاه بزرگان تصمیم گرفتند که گودرز را برای میانجیگری بین رستم و شاه بفرستند. پس گودرز به نزد شاه رفت و به وی گفت:
ای شاه ایران، در خور و شایستهی شما نیست که چنین سخنانی زشت و ناپسند به رستم پهلوان بزنید. مگر یادتان رفته که او دیو مازندران را چه کرد؟ آیا او سزاوار بردار کردن است که شما چنین حکمی کردید؟ اگر رستم از میان ما برود و ما را تنها بگذارد چه کسی میتواند پشت و پناه ما باشد؟ چه کسی در برابر سهراب دشمن ما قد علم کند؟
کاووس بعد از شنیدن سخنان گودرز بهخود آمد و بسیار آشفته و پریشان شد و از گستاخی که کرده بود، پشیمان گردید. آنگاه به گودرز گفت که برو و دل رستم را بهدست بیاور و از طرف من عذرخواهی کن.پس گودرز خوشحال شد، با عدهای از بزرگان بهدنبال رستم راه افتادند. در راه در حالی رستم را یافتند که سوار بر اسبش بهسوی زابل میتاخت. پس او را بازداشتند و متوقفش کردند. بعد از تمجید و ستایش از او به وی گفتند:
ای تهمتن، تو میدانی که کاووس عقل و خرد ندارد و اگر پرخاشگری میکند لحظهای بیش نیست و زود از کردهی خویش پشیمان میشود. اگر شما از شاه ایران دلخور و رنجیده خاطر شدید، گناه مردم ایران چیست که باید بدون پشت و پناه بمانند؟
رستم پاسخ داد:
من احتیاج و نیازی به کاووس ندارم. تخت من، زین اسبم و تاج من ترک و قبای من، جوشنم و دل داده به مرگ هستم و از بردار کردن نمیترسم. ولی آیا من سزاوار چنین بیمحبتی از طرف شاه هستم؟ بدانید که من جز از یزدان پاک از کسی دیگر نمیترسم. بزرگان هر چه التماس کردند که رستم را از رفتن باز دارند موفق نشدند تا اینکه دوباره گودرز گفت:
ای پهلوان، اگر تو ما را رها کنی و بروی، مردم گمان بد نسبت به تو میکنند و میگویند که رستم از آن پهلوان که دژ سپید را گرفته ترسید و گریخت .
رستم قدری فکر کرده و گفت:
تو می چدانی که من از جنگ هراسی ندارم، از تنها چیزی که میترسم این است که روزی مرا ترسو بخوانند.رستم این را گفت و دهانهی رخش را بهسوی شهر کشید و حرکت کرد. آنگاه به نزد کاووس رفت و شاه از او عذر خواهی و پوزش خواست و گفت:
بدان که تندی و تند خویی جزو سرشت من است و من آن زمان از درنگ شما بسیار ناراحت شدم و پرخاش کردم. اما بدان که تو پشت و پناه لشکر ایران و فریاد رس ما هستی و چارهی کار را از تو میخواهم و هر چه تو بگویی من مطیع و فرمانبردار هستم و بندهی تو هستم.پس بیا به افتخار این بازگشت، امروز را به شادی و خوشی و جشن برقرار کنیم تا فردا بهسوی میدان کار زار برویم. آن شب را مجلس جشنی بر پا کردند و خوش گذراندند تا فردا که آمادهی رزم شوند.
ادامه دارد . . .
21/12/2023
تصویر روز:
کاکا علی بخش عصمتی ۶۰ ساله عضو خوشسخن و ادبیات دوست کتابخانهی کاج.
20/12/2023
داستانهای شهنامهی فردوسی
نامهی گژدهم به نزد کاووس و یاری خواستن از رستم
گروه تحریریه کتابخانهی کاج
قسمت پنجم
چون سهراب به جایگاه خود بازگشت، گژدهم نویسندهای را فراخواند و نامهای برای کاووس نوشت و آنچه را که روی داده بود برای وی شرح داد. از دلاوریهای سهراب سخن راند و فکر چاره از کاووس را کرد.نامه را به قاصدی داد و قاصد را پنهانی بهسوی پایتخت روانه کرد.آنگاه خود نیز با سپاهش از همان راه شبانه گریخت و چنان پنهانی گریختند که سهراب و سپاهیان وی از گریز آنان اطلاعی حاصل نکردند.فردای آنروز سهراب به دژ حمله کرد اما قلعه را خالی دید و اثری از کسی ندید. پس بسیار خوشحال شد، چون توانسته بود قلعه را بدون جنگ و خونریزی تصرف کند.
از طرفی دیگر، وقتی که نامه بهدست کاووس رسید، کاووس بسیار نگران و ناراحت شد. قدری به فکر فرو رفت، آنگاه از افراد با تجربه و کار آزموده کمک خواست. سر انجام به این نتیجه رسیدند که گیو، به زابل برود و رستم را برای کمک بیاورد.پس کاووس نامهای برای رستم نوشت و آنچه که اتفاق افتاده بود برای رستم بازگو کرد و در نامه نوشت:
ای تهمتن، تو تنها یارو یاور ما هستی و فریادرس ما. اکنون دلاوری دژ سپید را گرفته و کسی تاب و توان مقاومت در برابر او را ندارد و نمیتواند او را نابود کند.من میخواهم هرچه زودتر تو راا ببینم. هرگاه نامه را خواندی زود بهنزد ما بیا و دربارهی این موضوع هم به کسی چیزی مگو.آنگاه کاووس نامه را به گیو داد و به او فرمان داد که به شتاب، نزد رستم برود و درنگ و تامل نکند که جای درنگ نیست. پس گیو بسیار با سرعت بهراه افتاد تا به زابل رسید.رستم با همراهانش به استقبال گیو آمدند و او را به سرای خود راهنمایی کردند. رستم نامهی کاووس را خواند و گفت:
بهوجود آمدن چنین دلاوری از نژاد سام شگفتآور نیست. اما از نژاد ترکان بعید و غیر ممکن میدانم. من از دختر شاه سمنگان پسری دارم، اما او هنوز کوچک است و من برای مادرش زر و گوهر فرستادم و جویای حالش شدم. او میگوید که فرزندمان هنوز کوچک است، ولی بهزودی جنگجوی میدان رزم خواهد شد.اکنون باکی از او نیست، بیهوده نگران او نباشید. چارهی کار آسان است مگر آنکه بخت از ما برگشته باشد.اکنون ای گیو بیا شادی کنیم و خوش باشیم. رستم به اتفاق گیو سه شبانه روز را به شادی گذراندند تا روز چهارم که گیو به رستم گفت:
ای تهمتن، بهتر است که حرکت کنیم. زیرا شاه از کار ما بسیار عصبانی و خشمگین میشود. او طبعی تند و پرخاشگر دارد و به من سفارش کرده که زود برگردیم.
رستم گفت: غصه نخور و فکر او را نکن، کسی نمیتواند در برابر ما تندخویی کند و جسارتی به ما کند.پس رستم فرمان حرکت را به سپاهیانش داد، تمامی سپاه با زدن شیپور و کرنای حرکت کردند.
ادامه دارد . .
18/12/2023
داستانهای شهنامهی فردوسی
رزم سهراب با گرد آفرید
گروه تحریریه کتابخانهی کاج
قسمت چهارم
گژدهم پهلوان پیر ایرانی در دژ سپید دختری داشت جوان، بسیار کار آزموده و با تجربه و جنگجو و رزم دیده، که نام او گرد آفرید بود. چون خبر گرفتار شدن هجیر نگهبان به گرد آفرید رسید بیدرنگ موهایش را در زیر زره و کلاه خودش پنهان کرد و جامهی رزم پوشید، سلاح بر خود بست و بر اسبی نشست و راهی میدان نبرد شد. گرد آفرید وقتی وارد میدان کار زار شد نعرهای کشید و همآورد خواست. سهراب چون صدای او را شنید لباس رزم پوشید و سوار بر اسبش شد و بهمیدان آمد. گرد آفرید چون او را دید کمان را به زه کرد و بارانی از تیر بر سر سهراب فرود آورد. سهراب نیز سپر را بر سرش گرفت تا به نزدیک گرد آفرید رسید و با نیزه چنان ضربهای به کمربند گرد آفرید زد که زره بر تنش پاره گردید. گرد آفرید هم با تیغش نیزهی او را به دو نیمه کرد.
گرد آفرید چون فهمید که نمیتواند با سهراب مقابله کند و شکست میخورد پشت بهمیدان جنگ کرد و بهسوی دژ گریخت.سهراب که دید همآوردش از میدان میگریزد و بسیار آسان از چنگ او گریخته است بهدنبال او تاخت. چون بهنزدیک او رسید، گرد آفرید فکری کرد که کلاه را از سرش بردارد تا شاید سهراب بهفهمد او دختر است و دست از سرش بردارد. پس گرد آفرید کلاه خود را از سرش برداشت و موهایش پریشان شد. سهراب وقتی که موهای او را دید بسیار متعجب شد.او تا کنون زنی جنگجو و کار آزموده چنین ندیده بود. پس سهراب کمندی بر کمر او انداخت و او را در بند گرفت. گرد آفرید در حالیکه سعی و تلاش میکرد که خود را از بند آزاد کند، سهراب به او گفت:
ای دختر، بیهوده تلاش نکن. کسی تاکنون نتوانسته از دست من رهایی پیدا کند.
گرد آفرید گفت: ای دلاور بیهمتا، اکنون دو سپاه ما را نگاه میکنند و با خود میگویند که، سهراب با دختری همآورد شده است. پس بهتر است که با یکدیگر سازش کنیم و به دژ سپید برویم. من قول میدهم که کاری کنم تمام سپاه ایران زیر فرمان تو بروند و دژ سپید را نیز در اختیار تو قرار میدهم.
آنگاه گرد آفرید تبسمی زیرکانه به سهراب زد. سهراب دل به او باخت و از او خواست که پیمان شکنی نکند.پس گرد آفرید و سهراب تا در دژ سپید با یکدیگر تاختند. گژدهم وقتی دخترش را دید در دژ را گشود و گرد آفرید داخل شد. آنگاه در دوباره بسته شد و سهراب به پشت در باقی ماند. در همین حال گرد آفرید به پشت بام دژ رفت و به سهراب گف :
ناراحت نشو ای دلاور، اکنون بهسوی سرزمینت باز گرد، زیرا ترکان نمیتوانند از ایرانیان همسری انتخاب کنند.سهراب که بسیار خشمگین شده بود چون حرفهای گرد آفرید را شنید بسیار خجالت زده شد که خود را بازیچهی دست دختری قرار داده، پس هر چه در زیر دژ سپید بود به یغما برد و بهسوی سپاه خود بازگشت.
ادامه دارد. . .
18/12/2023
تابلوی نقاشیِ مادونا در سال ۱۸۹۱ توسط کلومن موزر خلق شد. کلومن موزر متولد شهر وین در اتریش بود. او در سال ۱۸۶۸ در وین بهدنیا آمد و در همین شهر در سال ۱۹۱۸ درگذشت. موزر یکی از هنرمندان برجسته دورهی آرت نوو در اتریش بود و در زمینهی هنر، طراحی، آموزش و معماری فعالیت داشت. او بهعنوان یکی از بنیانگذاران جنبش هنری و طراحی ویینا شناخته میشود و آثار بسیاری در زمینههای مختلف هنری از جمله نقاشی، طراحی مبلمان، طراحی جواهرات، چاپ و تزئین کتاب داشت.
17/12/2023
تصاویری از حضور کتابخانهی کاج در نمایشگاه خدمات برتر ملی که در قصر دارالامان کابل از تاریخ ۲۳ الی ۲۶ قوس ۱۴۰۲ برگزار شد.
www.kajlibrary.com
[email protected]
[email protected]
0773-123-123
https://whatsapp.com/channel/0029VaD2zkDEKyZR1uzmHF2y
17/12/2023
داستانهای شهنامهی فردوسی
حرکت کردن سهراب به سوی ایران
گروه تحریریه کتابخانهی کاج
قسمت سوم
چون خبر به افراسیاب رسید که سهراب قصد لشکر کشی بهسوی ایران را دارد بسیار خوشحال شد و در سرش نقشههای گوناگون کشید. پس افراسیاب دوازده هزار لشکر جمعآوری کرد و به اتفاق دو پهلوان بهنتم هومان و بارمان آنان را بهنزد سهراب فرستاد و قبل از فرستادن این لشکریان به اتفاق دو فرمانده، بارمان و هومان را فراخواند و گفت:
شما را به ماموریت مهمی میفرستم. امیدوارم که موفق شوید، شما باید کاری کنید که سهراب وقتی به ایران رسید پدرش را نشناسد و مانع نزدیکی او با رستم شوید. شاید که این جوان خام بتواند رستم را از بین ببرد، بدون آنکه بفهمد پدرش است و بعد سهراب را در خواب بکشید تا ایران تماماً جزئی از قلمروی ما گردد.
افراسیاب، شاه ترکان هدایایی را به اتفاق نامهای با این شرح به سهراب فرستاد:
سهراب دلاور، اگر بتوانی تخت ایران را بهدست آوری و پیروز و سربلند شوی، زمان جنگ و خونریزی به پایان خواهد رسید و این دو فرمانده را به اتفاق دوازده هزار لشکر فرستادم بهنزد تو که همه زیر فرمان تو باشند و پشت و پناه تو شوند. سهراب وقتی نامه را خواند بسیار احساس غرور و بزرگی کرد و این باعث شد که نسبت به قصد و هدفش دلگرمتر شود و عزمش راسخ گردد. سهراب به اتفاق لشکریان راهی ایران گردید.اما باید بدانیم از ایران و موقعیت دفاعی آنان، در ایران دژی بود بهنام دژ سپید که تمام امید ایرانیان به این دژ بود و برایشان بسیار با اهمیت بود. نگهبان این دژ پسر گودرز، بنام هُجیر بود و هجیر پهلوانی بسیار قوی بود. وی وقتی که فهمید سهراب قصد لشکرکشی بهسوی ایران را دارد بسیار خشمگین شد و وقتی که سهراب بهنزدیکی این دژ رسید، هجیر با داشتن غروری بسیار سوار بر اسبش شد و بهسوی سهراب تازید.وقتی به نزدیک سپاهیان سهراب رسید همآورد خواست و رجزهای فراوان خواند. سهراب وقتی هجیر را دید جلو آمد و گفت:
ای خیره سر، چرا تنها برای جنگ نهنگ آمدی؟
هجیر پاسخ داد: من فرماندی دلیر و بی باکی هستم. اکنون آمدم که سرت را از تنت جدا سازم تا بدانی که با چه کسی در افتادی.
پس هر دو پهلوان روبهروی یکدیگر شدند. نیزه در نیزه هم انداختند، در همین لحظه نیزهی هجیر شکست و ریز ریز شد. هجیر نتوانست پایداری کند، سهراب دلاور او را از روی زین اسبش بر گرفت و خواست که سرش را جدا کند. هجیر به التماس از او امان و مهلت خواست، پس سهراب دلش سوخت و او را به بند کشیده به نزد هومان فرستاد و هومان وقتی هجیر را در بند دید بسیار شگفت زده شده بود که سهراب چهگونه توانسته چنین دلاوری را در بند بکشد.
در طرفی دیگر، ایرانیان وقتی که خبر گرفتار شدن هجیر به گوششان رسید همه به ناله و خروش در آمدند و بسیار ناراحت شدند.
ادامه دارد . .
پانوشت:
تصویر ضمیمه شده متعلق به شخصیت سهراب در انیمیشن ساخت ایران است.
14/12/2023
حضور کتابخانهی کاج در نمایشگاه خدمات برتر ملی
کابل؛ قصر دارالامان ۲۳ الی ۲۶ ماه قوس
از غرفهی ما بازدید کنید
www.kajlibrary.com
[email protected]
0773-123-123
12/12/2023
برداشت ندا حیدری عضو کتابخانه کاج از کتاب «میتوانم موفق باشم» نوشتهی محمد نعیم عطارد:
بدون شک، افکار مثبت میتوانند قویترین ابزار زندگی ما باشند. آنها میتوانند قدرتمندترین محرک برای تغییر و بهبود زندگی ما باشند. هر روز با افکار مثبت، میتوانیم به خودمان و دیگران انرژی مثبتی بدهیم و زندگیمان را به سمت روشنایی و خوشبختی هدایت کنیم. هرگاه درگیر مشکلات و چالشهای زندگی شدیم، بهترین راه برای اتساع دادن دیدگاه و پیشرویی، تغییر نگرش است. به جای عادت کردن به فکرهای منفی و تمرکز بر مشکلات، خوب است که فکرهای مثبت را در زندگیمان جا بدهیم. هرچهقدر که به خودمان بگوییم "من میتوانم موفق باشم" و به خودمان اعتماد کنیم، قدرتمندتر خواهیم شد و به راحتی میتوانیم موانع را پشت سر بگذاریم. افکار مثبت در واقع مانند شمشیری عمل میکنند که میتوانند بریدهگیهای تاریک زندگی را از بین ببرند. آنها میتوانند نوری باشند که تاریکی را متلاشی کرده و راه را برای پیشرفت و پیروزی باز کنند. هر روز صبح، قبل از شروع روزمره، چند دقیقه وقت بگذارید تا با افکار مثبت به روز جدید خوش آمد بگویید. ممکن است برخی از روزها سخت و دلگیر باشند، اما با این افکار مثبت، جریان مثبت زندگیتان را حفظ کرده و از روزهای سخت عبور کنید.
یادآور شوید که شما قدرت تغییر را در دست دارید و هیچ چیزی نمیتواند شما را متوقف کند، مگر افکار منفی خودتان. قدرت افکار مثبت در شماست. باید به خودمان بیاموزیم که در هر صعود و نزولی که در زندگی ما وجود دارد، نقش مثبتی در پیشبرد خودمان و دیگران ایفا کنیم. با افکار مثبت و اعتماد به نفس، میتوانیم به هدفهایمان نزدیک شویم و زندگی معناپذیرتری را تجربه کنیم. چه قشنگ است که همین حالا تصمیم بگیریم، افکار مثبت را به همراه خودمان هر جایی که میرویم ببریم. باور داشته باشیم که ما ارزشمند هستیم و قادر به دستیابی به آرزوها و رویاهای خود هستیم. با اعتماد بهنفس و افکار مثبت، میتوانیم تواناییها خود را به خوبی به نمایش بگذاریم و موفقیتهای بزرگی را تجربه کنیم.
اجازه دهیم زندگی از نگاه امیدواری و شادی پیش برود. هر روز، به خاطر نعمتها و امکاناتی که در اطرافمان وجود دارند، سپاسگزار باشیم. با تمرکز بر این نعمتها و با تشکر از آنها، افکار مثبت را در زندگیمان تقویت کنیم. برای رسیدن به موفقیت همچنین، باید اطراف خود را با افرادی مثبت و الهامبخش احاطه کنیم. افرادی که به هدفها و آرزوهایمان اعتقاد دارند و ما را به سمت موفقیت هدایت میکنند. با اشتراک گذاری افکار و تجارب مثبت با این افراد، انرژی مثبت را در خود و در دیگران تقویت خواهیم کرد. در نهایت، به خودمان اجازه رویا پردازی بدهیم و از افکار مثبت بهرهبرداری کنیم تا در زندگیمان تغییر ایجاد شود. باور داشته باشیم که همه چیز ممکن است. با افکار مثبت، همه راهها باز است و ما قدرت کافی برای تحقق آنها را داریم. با اعتقاد به قدرت خود، باور به امکانات و ایجاد تغییر در زندگی، هر روز را با شور و انرژی زیادی باید بگذرانیم. افکار مثبت، کلید بهبود و پیشرفت ماست. قطعا همه ما بارها و بارها شکست خوردیم و ناامید شدیم، اما این دلیلی نمیشود که فکر کنیم همیشه شکست خواهیم خورد.
داشتن هدفهایی کوچک و بزرگ باعث میشود ما انگیزه خوبی برای زندگی داشته باشیم و برای رسیدن به خواستههایمان تلاش کنیم. باید برای زندگی خوب، تلاش کرد. باید خودمان را دوست داشته باشیم. گام بر داشتن در راستایی هدف هر چهقدر کوچک باشد باز هم خیلی بهتر از بیحرکتی است. باید برای داشتن آینده بهتر و موفقتر خود را تغییر بدهیم. عادتهای بد را ترک کنیم، البته که تغییر دادن ممکن است سخت باشد، اما قطعا ناممکن نیست؛ پس باید تلاش کرد. مبدل شدن به انسانی موفق، کار ناممکنی نیست فقط باید تلاش کنیم؛ خودمان را تشویق کنیم و به خود بگوییم که من بهترینم؛ من میتوانم موفق شوم. من وقتی اراده کنم میتوانم همه چیزهایی را که میخواهم به دست بیاورم؛ من آدم قوی هستم.
#کتابخانهی_کاج
Click here to claim your Sponsored Listing.
Category
Contact the organization
Telephone
Website
Address
Kabul