Sayed Rafi Eklil
ما زنده بر آنیم که آرام نگیریم- موجیم که آسودگی، عدم ماس
کوزههای سخنگو
کوزه یکی از نمادهای کلیدی در رباعیات حکیم عمر خیام است. او در کوزه سرگذشت و هستی انسان را میبیند. وقتی از کوزه سخن میگوید یا کوزه را به سخن در میآورد، همزمان دو مفهوم دیگر نیز در ذهن او بیدار میشوند. یکی خاک است و دیگری انسان.
او پیوندهایی را در میان، انسان، کوزه و خاک میبیند. بر بنیاد روایتهای دینی خداوند انسان را از خاک آفریده است. در اسطورهای یونانی نیز انسان از خاک آفریده شده است. بر بنیاد اسطورههای یونانی انسان در زمین و از گٍل رس آفریده شده است. کوزه را نیز از خاک رس میسازند.
گِل کوزه را روزها بالگد میکوبند تا برسد و بعد از آن کوزه میسازند. کوزه را در کورۀ کوزهپزی میگذارند تا پخته شود.
انسان نیز چنین سرگذشتی دارد. زندهگی و روزگار، انسان را پیوسته لکدکوب میکند تا این که در کورۀ دردها و رنجهای خویش پخته میشود و پر میشود از تجربههای تلخ و شیرین زندهگی و پر میشود از خود آگاهی و دانش. تا این که روزی با دستان سنگین مرگ شکسته میشود.
کوزهیی که خیام از آن سخن میگوید، کوزۀ شراب است. تا بوده، شراب در آن نگهمیداشتند و در جایگاه مناسبی نگهداریاش میکردند.
جای دیگرش بر سفرۀ شاهان، امیران و بالادستان جامعه بود. با این همه سرنوشتش شکستن است. چه در خانۀ شاه باشد و چه در خانۀ گدا. روزی یا شبی از دست کسی فرو میافتد و میشکند. یا هم میخوارهیی در هیجان مستی خود، آن را بر زمین میزند و میشکند.
کوزۀ هستی انسان نیز به دست مرگ شکسته میشود. انسان نیز چه در کاخ باشد و چه در مخروبهیی روزی یا شبی ریسمان زندهگیاش با تیغ مرگ بریده میشود و میمیرد. شکستن برای کوزه و مرگ برای انسان جبر است و سرنوشتی است برای هر دو تعیین شده است.
تکهپارچههای کوزۀ شکسته را به دور میاندازند. گذشت روزگاران، تابش خورشید و وزش باد و باران آن را میپوساند و به خاک بدل میکند. انسان را که میمیرد، نیز میبرند در گوستان دوری خاکش میکنند. سالیان دراز خورشید و ماه بر گور او میتابد و اما او در دل خاک میپوسد و هستیاش با خاک میآمیزد.
هر دو نابود میشوند و در نهایت به مشتی خاکی بدل میشوند. خاموش میشوند؛ اما در خاموشی خود هزاران هزار قصه از جور روزگار و از کارگاه کوزهگری با خود دارند.
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
سرمست بدم چو کردم این اوباشی
با من به زبان حال میگفت سبو
من چون تو بُدم تو نیز چو من باشی
رباعیات حکیم عمر خیام ، ص ۱۶۴
این جا این کوزه یا این سبو یک نماد است. نماد انسان. انسانی که دیروز کوزهیی را بر زمین کوبیده و امروز او را خیام یا کس دیگری بر زمین میکوید و فردا کسی کوزۀ دیگری را بر زمین میکوبد که ذرههای هستی ما و ذرههای هستی خیام در آن جاریست.
گویی جهان همیشه زنجیرۀ چنین رویدادهای بوده است. میسازند و میشکنند و بعد شکستهها خاک میشوند تا این که لگدکوب کوزهگران میشوند، در کورهیی پخته میشوند تا این که به کوزۀ دیگری میشوند.
در این رباعی دیگر بازهم با چنین مفهوم و پیامی روبهرو میشویم.
دی کوزهگری بدیدم اندر بازار
بر پاره گلی لگد همی زد بسیار
وان گل به زبان حال با او میگفت
من همچو تو بودهام مرا نیکو دارد
همان، ص ۱۰۷
کوزهگری را در بازار میبیند که بر گلی لگد میکوبد. آنقدر لگد میکوبد که برسد تا از آن کوزهیی بسازد. این جا کوزهگر، همان کوزه گر بازار است. بار نمادین ندارد؛ اما گل وقتی به سخن میآید هویت انسانی پیدا میکند.
آن گل که ذرههای هستی انسانی را در خود دارد از کوزهگر میخواهد که این همه بر من لگد مکوب که من دیروز چون تو بودم و فردا تو چون من خواهی بود و کسی بر گل هستی تو لگد خواهد کوبید.
گویی خیام ادامۀ نسل انسانها را در ادامۀ نسل کوزهها جستوجو میکند و کوزهها نسل به نسل هستی انسانها را با خود به روزگار ما و روزگار بعد از ما میرسانند.
تاچند اسیر عقل هر روزه شویم
در دهر چه صد ساله چه یک روزه شویم
در ده تو به کاسه، می از آن پیش که ما
در کارگۀ کوزهگران کوزه شویم
همان، ص ۱۲۶
خیام هر بار که از کوزه سخن میگوید یا کوزه با او سخن میگوید، از کارگاه کوزهگری و کوزهگر که با دلیری کوزۀ خود را از کلۀ پادشاه و انگشت گدای دسته و سر میکند، نیز سخن به میان میآورد.
در کارگه کوزهگری کردم رای
در پایۀ چرخ دیدم استاد به پای
میکرد دلیر کوزه را دسته و سر
ارکلۀ پادشاه و انگشت گدای
همان، ص ۱۱۷
این جا کوزه و کوزهگر همان مفهوم سادۀ و اصلی خود را دارد. نقش نمادین ندارد. کوزه همان کوزه است و کوزهگر هم همان کسی که در کارگاه خود کوزهگری میکند.
کوزهگر، بی آن که بداند کوزۀ خود را از هستی کلۀ شاهان، انگشت گدایان و اندام زیبارویان شکل میدهد.
چنین است که خیام کوزهگر را هشدار میدهد که تا کی این گونه بر گِل مردم خواری میکنی و گل آنان را بر چرخ نهاده و کوزهگری میکنی؛ مگر نمیدانی که این گل همان پنجۀ فرویدن و دست کیخسرو است که روزگاری با تاج زرین بر تخت شاهی نشسته بودند.
هان کوزهگرا بپای اگر هشیاری
تاچند کنی بر گِل مردم خواری
انگشت فریدون و کف کیخسرو
بر چرخ نهادهای چه میپنداری
همان، ص ۱۷۷
اما در همه رباعیهای که کوزه محور اصلی مضمون آنان را میسازد، چنین نیست. در پارهیی از چنین رباعیها کوزه بیشتر جایگاه نمادین دارد و آنگاه کوزهگر و کارگاه کوزهگری نیز به نمادهایی بدل میشوند.
در چنین رباعیهایی کوزه با او سخن میگوید. از روزگاران دور سخن میگوید. از شاههان، زیبارویان و تهیدستان روزگاران گذشته که دیگر خاک و خاکستر شدهاند، سخن میگوید.
این کوزه که آبخوارۀ مزدوریست
از دیدۀ شاهیست و دل دستوریست
هرکاسه می که برکف مخموریست
از عارض مستی و لب مستوریست
همان، ص ۱۶
از کوزهگری کوزه خریدم باری
آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری
شاهی بودم که جام زرینم بود
اکنون شدهام کوزۀ هر خماری
پرتو نادری
پیشنهاد نام نهادن #اماماعظم بر شهر چاریکار اولین بار سه سال قبل توسط #استادسیاف در ماه جون ۲۰۱۹ به حکومت جمهوری اسلامی افغانستان صورت گرفت، در آن زمان با احترام به جایگاه امام ابوحنیفه اصلا کسی عکس العمل جدی نشان نداد، بعضی حمایت کردند و تعدادی با استدلال ارزش های تاریخی آن شهر، عدم موافقت خود را بیان کردند.
در آن زمان من منحیث شهروند و کارمند آن نظام از آن حمایت کردم و پیشنهاد نمودم تا به بزرگی پوهنتون الازهر در آن شهر مدرسه دینی تاسیس شود تا دیگر نیاز نباشد طالبان افغان در مدارس دینی پاکستان آموزش ببینند. نظریات متفاوت هردو جناح در آن زمان با ارج احترام به جایگاه امام اعظم ابراز میگردید.
#سوال اینجاست که چرا حالا با تغییر نام آن شهر مخالفت ها به حدی در رسانه های اجتماعی بالا گرفته است که حتی بیاحترامی گسترده و آشکارا با نام و شخصیت امام اعظم را شاهد هستیم؟ آیا ریشهی این شگاف خیلی جدی نیست؟
من گرچه در آنزمان موافق با پیشنهاد استاد سیاف بودم اما آیا نامگذاری های که با ارزش های تاریخی و فرهنگی در تقابل باشد، در دوران حساس دولت ها پاینده خواهد بود؟ نام پوهنتون تعلیم و تربیه به دانشگاه استاد ربانی تبدیل شد، آیا باقی ماند ؟
04/12/2022
همت بلند دار که مردان روزگار
از همت بلند به جایی رسیده اند
زیباترین تصویر یک مرد همانست که در دشوار ترین روز های آزمون زندگی، با لبخند مردانه مبارزه کند و تسلیم هنجار ها نگردد.
به سلامتی این هموطن که با ناملایمتی روزگار در سرمای زمستان مردانه لبخند میزند
غازی امان الله خان نه تنها بنیادین تهداب آزادی و استقلال را در افغانستان گذاشت، بلکه نخستین بنیانگذار روشنگری ، دانش ، ترقی و تعالی بود
30/11/2022
جام جهانی ۱۹۸۷ آرژانتین در حالی برگزار شد که دیکتاتوری نظامی این کشور هزاران دانشجو، روزنامهنگار، هنرمند، فعال کارگری و سیاسی چپ و وکیل دادگستری و… را در بازداشتگاهها کشته بود یا مشغول شکنجه آنها بود.
دیکتاتوری نظامی آرژانتین تمام تلاشش را کرد تا از فرصتی که #فیفا در اختیارش گذاشته بود برای بازسازی چهره خود و ارائه تصویری «نرمان» از جامعه استفاده کند.
صبح روز ۱۸ اکتبر ۱۹۷۷ گریسیلا، در ایستگاه متروی «اکویت»، در مرکز بوئنوسآیرس، داشت سوار مترو میشد که مردی به او نزدیک شد. «پلیس فدرال. بازداشت هستید. باید بیاید!»
گریسیلا خودش را روی زمین انداخت. جیغ زد. سعی کرد کپسول سیانوری که در جیب پیراهنش داشت را بیرون آورد. سه مرد دیگر هجوم بردند. کپسول افتاد و نتوانست کپسولهای دیگری را که در سوتین و کیف دستیاش پنهان کرده بود را بیرون بکشد. آنها موچ دستش را گرفتند و دستبند زد.
شروع کرد به فریاد زدن. اسم من «گریسیلا دالئو» است. دارند مرا میدزند. میخواهند سربهنیستم کنند. با پدرم با شماره ۵۹۲۷۸۰ تماس بگیرد!
ماموران دیکتاتوری نظامی جلوی دهانش را گرفتند. به مسافران مترو گفتند «فروشند مواد مخدر است» و…گریسیلا را از پلههای ایستگاه مترو بالا کشید. و به داخل یک فورد فالکون (Ford Falcon) انداختند. گریسیلا را مستقیم به بازداشتگاه مخفی «اسما» ESMA در دانشکده مکانیک نیروی دریایی بردند. سه شاهد عینی همان روز با پدر گریسیلا تماس گرفتند و گفتد ماموران حکومت نظامی او را با خود بردند.
برآورد میشود طی دوره دیکتاتوری نظامی آرژانتین، بین سالهای ۱۹۷۶ تا ۱۹۸۳، حدود پنج هزار تن، تنها در بازداشتگاه مخفی «اسما» بازداشت شدند. اکثر این افراد دیگر هرگز به خانه بازنگشتند. گریسیلا دالئو از معدود جان بهدربردگان شکنجهگاه مخوف «اسما» است. او ۱۵ ماه در این بازداشتگاه بازجویی و شکنجه شد.
شکنجهگران چندین بار گریسیلا را در محوطه چمن دانشکده مکانیک روی زانو نشاند و وانمود کردن که میخواهند او را اعدام میکنند، اما در نهایت او را به تبعید فرستادند و…جام جهانی ۱۹۸۷ آرژانتین در حالی برگزار شد که دیکتاتوری نظامی این کشور هزاران زندانی را در بازداشتگاهها کشته بود و داشت شکنجه میکرد. البته که مسئولان «فیفا» سعی میکردند تمامی این گزارشها را نادیده بگیرند.
در اوج سرکوب و شکنجه و کشتار هزاران دانشجو، نویسنده و هنرمند، فعال کارگری، روزنامهنگار، وکیل و فعالان سیاسی چپ و…گئورگ اریکسون، سرمربی وقت تیم ملی سوئد، مصاحبه کرد و گفت: «اقامت ما در آرژانتین عالی است. به ما خیلی خوش میگذره. چیزی هم ندیده که نشانگر بدی شرایط آرژانتین باشد.»
دیکتاتوری نظامی آرژانتین برای این رقابتهای جام جهانی آن سال ۵۲۰ میلیون دلار خرج کرد. (تقریبا چهار برابر رقابتهای سال ۱۹۸۲ اسپانیا.)
بازی فینال جام جهانی ۱۹۷۸ روز ۲۵ ژوئن، میان آرژانتین و هلند، در استادیوم «مونومنتال» تنها کمی دورتر از بازداشتگاه مخوف «اسما»، برگزار شد.
گریسیلا دالئو و شمار اندکی از جان بهدربردگان «اسما» شهادت دادهاند که چه طور در روز فینال بازیها، شکنجهگران و زندانیان در کنار هم به تماشای بازی آرژانتین و هلند نشستند.
گریسیلا دالئو، در مقالهای که بعدها با نام «وقتی که برد یک پیروزی نیست» منتشر کرد روز قهرمانی آرژانتین در زندان را این طور بهیاد میآورد: همراه با سایر زندانیان، نگهبانان و مسئولان بازداشتگاه پای یک تلویزیون سیاهوسفید نشسته بودند. در حالی که صدای تشویق و هیاهوی تماشاگران استادیوم از کمی دورتر شنیده میشد. برای لحظهای شکنجهگران و زندانیان متحد و همبسته شده بودند.
گریسیلا در مقالهاش از فردی با نام خورخه ادواردو، از مسئولان اصلی شکنجهگاه «اسما»، نام میبرد که به تعبیر او «دیوانه» شده بود و فریاد میزد: «ما بردیم! ما بردیم!!» دست زندانیانش را میفشرد و بر گونههای آنها را بوسه میزد!
او در جایی دیگری از یادداشت خود مینویسد: «اگر آنها پیروز میشوند، ما باختهایم»
گریسیلا در ادامه مقالهاش نوشت: بعد بازی، او و چند نفر دیگر از زندانیان را سوار یک پژو ۵۰۴ میکنند و به مرکز شهر میبرند. گریسیلا میگوید باورش نمیشد که چنین جمعیتی در خیابان جمع شدهاند و جشن «پیروزی» گرفتهاند.
گریسیلا ادامه میدهد در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده بود با خود فکر میکرد اگر همین الان فریاد بزند که «من یک ناپدیده شدهام!» کسی این وسط هرگز به چنین «مزخرفی» گوش نخواهد داد.
06/11/2022
اقیانوس اطلس و آرام؛
دانشمندان در مورد اینکه چرا آب این دو اقیانوس با هم مخلوط نمیشوند نظریات متعدد دارند، به طور مثال: مخلوط نشدن روغن در آب را یک دلیل می آورند.
اما بیاید ببینیم کتاب خداوند سبحان ۱۴۰۰ سال قبل درین مورد چی نظری دارد!
خداوند سبحان در سوره فرقان آیه ۵۳ چنین فرموده است:
( وَهُوَ الَّذِي مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ هَٰذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ وَهَٰذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَجَعَلَ بَيْنَهُمَا بَرْزَخًا وَحِجْرًا مَّحْجُورًا )
ترجمه: (و او کسی است که دو دریا را به هم آمیخت، این یکی گوارا وشیرین، و آن شور تلخ است، و در میان آن دو حائل و مانعی استوار قرار داد).
اقیانوس اطلس و اقیانوس آرام از نظر برخی خصوصیات از جمله چگالی و ترکیب مواد شیمیایی و سطح شوری با یکدیگر متفاوت هستند. رنگ آنها نیز بسیار با یکدیگر متفاوت است. به مرز بین دو اقیانوس که به دلیل خصوصیات فیزیکی و زیستی متفاوت ایجاد شده، خط اقیانوس گفته می شود. هالوکلاین- مرز بین آب ها حاصل از میزان شوری متفاوت که بسیار دیدنی می باشد. این همان پدیده ایی است که باعث ایجاد مرز بین اقیانوس آرام و اقیانوس اطلس شده است. کاوشگر مشهور ژاک کوستو هنگام غواصی عمیق در تنگه جبل الطارق با این پدیده مواجه شد. لایه های آب با میزان شوری متفاوت اینگونه به نظر می رسند که با یک غشا شفاف از یکدیگر جدا شده و هر لایه گیاهان و جانوران مخصوص به خود را دارند. هالوکلاین وقتی ظاهر می شود که اختلاف شوری آب بین دو اقیانوس یا دریا حداقل پنج برابر باشد.
تحلیل و نتیجه گیری: شکی نیست که این دنیا آنچه علم فزیک ادعا میکند، خودی خود به وجود نیامده، باور داریم که خالقی است که این هستی را به وجود آورده، به اراده او به وجود آمده و اوست که کنترول را در دست دارد.
06/11/2022
در سال 1902 آتشفشان کوه پله در جزيره مارتينيک فوران کرد و همهی 30 هزار نفر جمعیت شهر سنت پیر کشته شد، بجز از یک نفر زندانی که آن هم قرار بود همان روز اعدام شود!
از سر بالین من برخیز ای نادان طبیب
دردمند عشق را دارو به جز دیدار نیست
ناخدا در کشتی ما گر نباشد گو مباش
ما خدا داریم ما را ناخدا در کار نیست
#افغانستان کشوریست که:
ما یک عمر درپشت ملای اقتدا کرده ایم که کهنه جنابت بچه بازی اش را هیچ غسل نمی تواند بشوید .
ملای مسجد ما می گوید انکه دست باز نماز می خواند کشتن اش رواست ،
و انکه با سلاح باز حمله می کند و نسل می کشد احترامش واجب،
ملای مسجد ما بعد از ریدن در کمبود مدرن کفری
با بلند گویی ساخت کشور کفری آموختن علم را کفر جار می زند
و به این باور است که جهان دست به دست هم داده تا خواهران ما را برهنه کند .
نمی دانم در پس پستان دختران کشور ما چی نهفته است که جهان در پی عریان کردن انست ،
آیا زنان دیار خودشان بی پستان اند آیا جهان با پستان بیگانه است ،
از کودکی یاد داده اند به ما و یاد داده ایم به کودکان خود که خداوند قهر می شود، خداوند چشم های آدم را کور می کند .
ودر هیچ مسجدی ملایی برای ما درخطبه های روز جمعه اش نگفت که خداوند بوسیدن را دوست دارد ،
خداوند مرد ها را به حدی شهوتی خلق نکرده که به خاطر شان کودکان دختر را از رفتن به مکتب منع کنیم
چی می دانیم شاید همین امشب دعای یک جوان در دیسکو تیک اجابت شد و اعتکاف ملایی برایش غذاب آور بود
خدا چرا زمانی به افغانستان می رسد ، قهر می باشد ،
و یکسره در پی گرفتن انتقام بر می خیزد ..
آیا تنها خدای ما این قدر عصبانی است یا خدای تمام جهان هم
ن. نادری
26/10/2022
در میان دیوار های بلند سیمانی و خیابان کم عرض و پر از مانع، از مسیر چهار راهی ملک اصغر به سمت کاخ های فراعنهٔ سیاست، دریچهٔ باریکی از کنارهٔ پیاده روی سمت راست، به باغی کهن سال اما جوان پرور و پر طراوت، باز میشد.
باغی که ساکنان اش به اندازهٔ چنار های بلند و تنومند اش، اندیشهٔ بلند و آزاد داشتند.
هر صبح رأس ساعت هشت، چند سرباز جوان، خوش روی و خوش خلق، با قبول تمام خطرات، در نخستین دروازه می ایستادند تا هیچ بیگانه ای وارد نشود و هیچ اتفاق ناگواری آن باغ و ساکنان اش را تهدید نکند.
مهربانی و رفاقت از شروع خیابان تا غرفهٔ تلاشی موج میزد. سلام و علیک های صبحگاهی، مزاح ها و خنده هایی که تمام روز آدم را میساخت.
بر خلاف بسیاری از ادارات دولتی بویژه دفاتر فرعون های کاخ نشین، کارکنار وزارت خارجه که اغلب یا جوان بودند و یا هم دل جوان داشتند، زود تر از وقت اداری میرسیدند؛ بصورت چند نفره در پیاده رو های باغ قدم میزند و بعد از ورزش صبحگاهی و گرفتن نفسی تازه، قهوهٔ صبحگاهی را صرف و آغاز بکار میکردند.
اگر روزی قبل از همه بر پله های ورودی یکی از ساختمان ها می ایستادی، تفاوت میان وزارت خارجه با تمام ادارات دیگر دولتی، از نحوهٔ ورود کار کنان اش هویدا بود.
آدم هایی خوش لباس، خوش قد و قامت، شیرین کلان و وقت شناس.
ترکیب بی نظیر رنگ های لباس، رایحهٔ عطرهای ناب و واژه های فاخری که در همان سلام علیک اول صبح تبادله میشد، مبین تفاوتی چشمگیر بود.
پشت اکثر میزهای دفاتر، مردان و زنان جوانی مینشستند که جهان دیدگی و جهان بینی شان، در عین جوانی از آنان آدمهای پخته و با تدبیری ساخته بود.
به استثنی مجلل ترین ساختمان باغ ( قصر استور)، که بارگاه آقای وزیر، معین و سو گلی های دربار بود، وحدت، همزیستی و همدیگر پذیری میان تمامی ساکنان وزارت خارجه، در غایی ترین حد خود قرار داشت.
تفاوت های زبانی، سمتی، نژادی و مذهبی بر خلاف ادارات دیگر و بیرون آن باغ، غنای فرهنگی به حساب میرفت.
هر چند هر از گاهی، برخی از عزیزان قصر نشین گوشهٔ باغ، برای اثبات درباری بودن خویش، بر نامه نگاری های دیگر همکاران خویش، خورده گرفته و علیرغم، استعجاعیت موضوعات، مکاتیب امضاء شده را خط خطی میکردند، در متباقی آن دستگاه، احترام و سلسله مراتب اداری، بی وقفه رعایت میشد.
به یمن وجود جوانان متعهد و متخصصی که اکثریت غالب شان بر کرسی های معین و وزیر، نسبت به آن دو، مستحق تر و مناسب تر بودند، دستگاه دیپلماسی تا آنجا که در حیطهٔ صلاحت خویش داشت، چون ساعت دقیق میچرخید.
اما شوربختانه و بخاطر زیاده های ها، عقده ها و تعصبات دیرینهٔ ادارهٔ امور فرعون بزرگ و بی کفایتی عروسک های خیمه شب بازی حاکم بر وزارت خارجه، صلابت و صلاحیت جایش را به بله گویی داده بود و وزارت خارجه از دستگاه دیپلماسی به ادارهٔ پست و فرمایشات ادارهٔ امور مبدل شده بود.
در طول هشت سال کار در وزارت خارجه بویژه در یکسال اخیر قبل از سقوط، اصطلاح اجماع منطقه ای را حد اقل روز دو بار، شنیده یا خوانده ام. اصطلاحی که برای کارکنان وزارت خارجه و دیپلماتان کشور در بیرون، کار مضاعف و برای مقامات و سو گلی های دربار شان سفرهای دور دنیا و جیب خرچ های هنگفت به ارمغان میآورد و اما برای وطن و مردم، جز یک دروغ بزرگ، چیزی به همرا نداشت.
چند هفته مانده به سقوط و درست موقعی که جمهوریت حمایت منطقه ای و جهانی را برای بقای چند دزد بی خاصیت، گدایی میکرد، از دیپلمات و سیاست مدار منطقه گرفته تا ملا و شیخ اش، کسی دست آقای وزیر بی صلاحیت ما را نفشرد و نهایتا سقوط به خفت بار ترین وجه ممکن رقم خورد.
اما وزارت خارجهٔ بیرون از حصار قصر استور، وزارت خارجهٔ جوانان جوانمرد، پیش کسوتان جوان دل و بانوان با عفت و مستعد بود و هنوز در دل تک تک ما، رنده و پابرجاست.
من روستا زاده از دور ترین و توسعه نیافته ترین ولایت افغانستان، هشت سال در وزارت خارجهٔ کشور ام، از رفاقت گرفته تا صداقت و همزیستی را آموختم.
امروز بیرون از کشور و چهار دیوار مهربانی آن وزارت، هنوز و برای همیشه، بهترین برادران و خواهران ام، همکاران خوب دیروزی ام در وزارت خارجه هستند و خواهند بود.
امیدارم روزی همچون سبزه های بهار، دوباره از خاک همان باغ، سر برآریم.
محمد اصغر یاور
در رابطه به صحبت احمد مسعود با حمدالله محب، این حرکت یکی از بهترین کار هایست که در این یکسال گذشته از سیاسیون نسل جوان شنیدم و مرا نسبت به تعقل و درایت نسل جدید کمی امیدوارتر میسازد. اما مایه یی تاسف اینست که رهروان این نسل هنوز به حدی از بلوغ سیاسی نرسیده اند تا اهمیت این حرکت را درک کنند.
چرا نسل نو نمیتواند سیاست را بهتر از نسل گذشته تمرین کند؟
یک دلیل عمده اش تاثیرات تجارت سیاسی است که این نسل را به شدت در گرو گرفته است. دلیل دیگر اش اینست که بازنده های میدان سیاسی از موفقیت دیگران به شدت رشک میبرند و بدین ملحوظ انرا رد میکنند. اما دلیل خیلی کلیدی اش یک نکته دیگر است:
این دلیل چه است؟؟؟
تمام کتاب های علوم سیاسی - سیاست را هنر معامله و کنار آمدن تعریف میکنند. ملت هایی که مهارت سیاسی بلند دارند در هیچ زد و بند سیاسی نیست که نتوانند در نهایت - حتی بعد از یک جنگ خونین - کنار نیایند و داخل معامله سیاسی نشوند. مثال خیلی برجسته ان کنار آمدن و معامله سیاسی جاپانی ها با امریکایی ها بعد از جنگ دوم جهانی و بعد از استفاده سلاح اتمی بالایشان توسط امریکا است.
ملت های متوسط که حد اقل بلوغ سیاسی را دارند با خصومت های بین المللی نمی توانند به ساده گی کنار بیایند ولی در وخامت های داخلی شان در هر حال کنار میایند. مثال برجسته آن همین کشور های پاکستان و ایران در همسایه گی ما هستند.
اما ملت های عقب مانده به حدی از بلوغ سیاسی عقب میمانند که حتی دربین کشور و مردم خود نمیتوانند داخل معامله سیاسی شوند. این ملت ها را ملت های درجه سه میگویند و در دنیا مشهور هستند به مردمانی که به ساده گی میشود آنها را برعلیه هم دیگر استفاده کرد.
من نهایت متاسف هستم که آدم های تحصیل کرده نسل جدید را میبینم که این حرکت را به شدت تقبیح میکنند. این مردمان یکی از این سه مشکل را ممکن است داشته باشند:
۱. به شدت از گذشته سیاسی ناکام خودشان در عذاب روحی هستند.
۲. به شدت تحت تاثیر افکار بیرونی برای تداوم اختلاف سیاسی در کشور هستند.
۳. اساسا از دنیای سیاست و دانش سیاسی بی بهره مانده اند و در قبال مسائلی حرف میزنند که برایش دانش لازم ندارند.
یادتان نرود....!
اگر در دنیای سیاست هستید و هنر کنار آمدن را یاد ندارید و یا تمرین کرده نمیتوانید دو چیز بیشتر انتظار تانرا نمی کشد.
یا محکوم به کشتن دیگران هستید و یا هم خود کشته خواهید شد.ا.رحمانی
«اگر هزار انتحاری بر سرم کنند، دشمن پنجاب هستم».
05/10/2022
روز دوشنبه اول هفته کاری آلمان رخصتی بود ،من خبر نداشتم همسایه من برایم گفت رخصتی است. کنجکاو شدم که به بهانه چی رخصتی شده بررسی که کردم این روز برای پیوستن آلمان شرق و غرب رخصتی بوده ناگاه به یاد کودکی هایم در اوج پیروزی مجاهدین افتادم که یک سره شعار میداند که ما بودیم و دیوار برلین را شکستیم.
در انزمان این افتخار بزرگی بود که بر همه مردم گوش زد می شد ، من حسابی ذوق زده شده بیرون شدم از خانه،
احساس کردم حالا در تمام آلمان و کوچه های ما تصاویر بزرگی از رهبران مجاهدین نصب شده و تمام المانی ها با دیدن ما خرسند می شوند.
زمانی از خانه بیرون شدم هیچ گپی نشده بود.
همین قدر در حیاط بیرونی یک رستوران دو پیر مرد را دیدم که دو گیلاس آب جو (بیر ) را بلند کردند با این شعار که برای آلمان می نوشیم، زمانی از کنارشان گذشتم نفرت توهم با ترس شان را حس کردم نفرت این که به هیچ نوع قانون آنان برابری ندارم و ترس از این که از سرزمینی آمده ام که دخترانش به جرم خواندن سلاخی می شوند.. به دلم گفتم چی خوش باورانی که ما هستیم رهبران مان دیوار برلین را می شکنند و هنوز در سرزمین من علم مباح خوانده می شود و خود این دیوار شکننده گان بزرگ ترین دیوار کننده گان میان مردم کشورم بوده اند- نادری
تصویر از هاجر، دختری که شب ها روی درس خواندن خوابش میبرد، در حمله مکتب کاج به شهایت رسید.
Click here to claim your Sponsored Listing.